تحلیل ها و یادداشت ها

دوستان این وبلاگ در حال انتقال به آدرس زیر هست:

http://maryamvaziri.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 10:54  توسط مریم وزیری  | 

تصور کن اواخر تابستونه و پسین جمعه. هوای گرم و سوزاننده کمی معتدلتر شده و تو داری توی یه خیابون پر از موتور و چرخ, قدم میزنی. از خیابون اصلی, وارد یه خیابون فرعی میشی که هیچ درختی نداره, کوچه تقریبا خاکیه, دیوارا بعضا, خشتین. از این کوچه وارد یه کوچه ی فرعی تر میشی, که تنها فرقش اینه که سمت راستت, یه جوی بزرگ آبه که پشت یه دیوار آجری قرار گرفته. همون کوچه ی اولو بپیچ سمت چپ. این جا, یه بن بسته که تازه چند سالی هست آسفالت شده.

دو طرف کوچه درهایی روبروی هم قرار گرفته و سر کوچه هم یه تیر چراغ برقه. سمت راستت همه خونه ها شمالین و سمت چپت, جنوبی. برو تقریبا آخر کوچه. کوچه ای که حدود 20 سال پیش, پر از سرو صدای پسر بچه هایی بود که یا هفت سنگ و فوتبال بازی میکردن, یا تو چاله چوله هاش, تیله بازی. و چقدر دعوا بود سر بردن انواع تیله ها و چه افتخاری داشت که ریزترین یا بزرگترین تیله رو داشته باشی. تیله ی رنگی, تیله ی سه پر...

تقریبا دو خونه مونده به آخر کوچه, وارد در سمت چپ شو. یه راهروئه که کنارش پله میخوره میره بالا, جلوی همون راهرو, یه پاگرده, یه در داره که پنجره ش مشجره. حالا قبل از همین در, همون پله های طبقات بالاس(بالاخونه) که حداقل یه اتاقه یا شایدم یه سوئیت کوچیک. بعضا هم سرویس بهداشتی, همینجا قبل از دره. بعد درو که وا کنی, هاله. سمت راست هال, سرویسه و بعدش آشپزخونه س. سمت چپ هم گاراژه. یعنی در آشپزخونه و گاراژ روبروی همه. حالا نهایتا میتونی جاهای اینارو باهم عوض کنی.

بعد بیا وسط هال که یه مربع بزرگه. سمت راست در امتداد آشپزخونه, پذیراییه که دو تا در داره و جدا از هاله. سمت مقابل یه اتاقه, یه پاسیو و یه اتاق دیگه(شاید نشیمن) که انتهای هاله توی راهرو نزدیک در حیاط. یعنی ته هر هالی یه راهروئه که در یه اتاق توش وا میشه. خود راهروئه هم میره سمت در حیاط(در حیاط روبرو در خونه س) حیاطم خروجی بزرگ داره, و مربع بزرگه, چهارتا باغچه س, وسطش یه حوض. تهشم یه دستشویی. و داربست انگور. درختا هم خرمالو و انار تو باغچه ها. روبرو در دستشویی, اون ته یه تاب بستن و بساط منقل و گاز.

این طراحی اغلب خونه های یزده. خونه دو تا عمه ها و مامانِ مامان هم. حالا مثلا خونه ی عمه مرضیه هالش طولانی تره. یا خونه عمه عزت حیاطش بزرگتر.

مامان بزرگ هر روز عصر حیاطو آبو جارو میکنن. اونا حیاطشون کوچیکتره. یه مستطیل کوچیکه. و آقایی خیلی میرسه بهش. فلفل شیرین دارن و انواع سبزی خوردن. گل, انار,خرمالو, انگور قرمز... عمو سید ممد هم که شوهر عمه مرضیه س میرسه به حیاطشون. یه زمانی گل آفتاب گردون داشتن. و یه مدل گلای گلدونی که خیلی قشنگ بود و رنگارنگ. شاید بنفشه بود...

تابستونا یه عده شون میرن رو خروجی میخوابن. یه عده بالا پشت بوم... من از خروجی میترسیدم که شاید گربه بیاد. خونه عمه عزت میرفتیم بالا بوم. جات واقعا خالی. فکر میکنی آسمون تو مشتته. انواع ستاره ها نوک بینیتن. البته آخرین بار دبیرستان بودم. دارم از خاطراتم برات میگم از گشتن خود یزد, آثار تاریخی, کوچه های آشتی کنون, آش و شیرینی و غذاهای مخصوص, هتلای سنتی, تا ده های اطراف یزد مثل مهریز و طزرجون که خودش کلی حرفو خاطره و دیدنی داره... فالوده مخصوص یزد, پاساژاش, طلاهاش... طلاهایی که میاره طرح اماراتن و 22 عیار که شاه های عرب میان میبرن... مامان اینا فقط از یزد طلا میخرن. همون جا هم میفروشن یا عوض میکنن.

فالوده فروشی کنار پاساژ کویتی ها با آقایی دوسته. میریم میگیم ما نوه آسید محمد طباطبایی هستیم پولش هیچی نیستا. اما آدم دوست داره. میدونی چی میگم؟... یه مدت زیادی دایی مهدی همین کارو میکرد. فکر کن هر روز میرفته دوره دبیرستانش. آخر یه روز صاحب مغازه به شوخی سربه سرش گذاشته که به آقات سلام برسون. آقایی با بعضی مغازه ها هم قرارداد بسته بودن که بچه هام میان من سر ماه حساب میکنم آخه خودشون قبلا مدتی مغازه دار بودن و چون تو میدون تره بار هم مغازه داشتن, همه برای مجالسشون میان سراغ ایشون. خیلی خوش سلیقه ن تو انتخاب سبزیجات و میوه جات. فکر کن گونی گونی میارن خونه از بهترین ها. برا همین دست و دلبازن. هم میوه و سبزی شناس خوبین, هم برا ماها مشکله جلوشون سبزی پاک کنیم. ما تهرونیای ندید بدید میوه ی زده و سبزی پوسیده هم پاک میکردیم, آقایی دعوامون میکنن. میگن اینارو بریز دور درشتای سالمشو پاک کن فقط.

آقایی برای هر کدوممون یه اسم گذاشتن. من سه تا اسم دارم. بانو, چشم فندقی و جوهر خانوم! این آخری دقیقا به خاطر اینه که تنبلترین و آرومترین نوه هستم. و البته بانو طوری شده که خانواده ی مادری منو به این اسم میشناسن.

راستی تو اتاق خواب, یه کمد داشتن که ما همیشه فکر میکردیم خیلی چیزهای مهمی توش پیدا میشه. مثلا شکلات. آقایی همیشه تافی داشتن و ما هر وقت میدیدیم رفتن سمت کمدشون, میرفتیم آماده می ایستادیم به امید یه تافی و البته یه نگاه دزدکی هم توی کمد مینداختیم.

من از بچگی عاشق فلفلای باغچه ی آقایی بودم که شیرینه و خودشون میکارن, همیشه میاوردن سر سفره برام و من کنارشون مینشستم اما این نسل هفتاد که بزرگ شدن رسمن همه چیو عوض کردن! همش دنبال خود نمایین, جای مارو تنگ کردن. الان فلفلامو رو هوا میزنن... سر ته دیگ همیشه دعوا داریم از وقتی اینا بزرگ شدن. مامان بزرگ همیشه ته دیگ سیب میذارن, همه همو میپاییم هیچکی بیشتر از یکی برنداره. حتی سر آب مرغ که جدا میریزن تو کاسه ی دیگه. حدود ساعت دوی خودشون ناهار آماده میشه. چون ساعتارو جلو نمیکشن, تابستونا معرکه داشتیم. دوی مامان و دوی ما...

عصرای تابستون کاهو سکنجبین توی حیاط. ظهرا هم قبل از ناهار بساط میوه. انواع میوه ها مخصوصا هندونه و طالبی...

یه قل و دوقل, از بازیای مهریزمون بود اونجا تلویزیون نداشتیم آخه.

یادش به خیر خنده های الکی شب موقع خواب. کافی بود دایی از تو هال یهو الکی بزنه زیر خنده. تو اتاق نشیمن صدای همه مون خونه رو بر میداشت...

عمو پولدار بازی میکردیمو انار دونه میکردیم با نمک. انار ترشو شیرین قاطی. یه وقتایی خونه عمه ها که بودم, از ترس اینکه شوهراشون دعوامون نکنن چرا بی موقع انار کندیم, میذاشتیم برن بیرون, بعد با خیال آسوده و حمایت عمه ها میرفتیم سمت حیاط. جالبه خود عمه ها مارو از عموهای بیچاره که روحشونم خبر نداشت میترسوندنا!

شهربازی میکردیم با اسباب بازیای پلاستیکی دائی. اصولا خودش پمپ بنزینی میشد, علی خاله تعمیرگاه و دختر خاله هم بانکدار...

اگه همین الان یزدی, اگه رفتی سراغ اون کوچه ی بن بست (که آقای لاری پورشم تازگیا از اونجا کوچ کردن) اگه دیدی در خونه پیشه, احتمالا الان دارن آماده میشن برن مهریز تا فرداشب. شایدم مامان بزرگ دارن نماز میخونن, آقایی مسجدن و روضه.

چون تابستونه حتمن یکی دو تا از دخترا یا نوه ها هم اونجان و چای هم که همیشه آماده ست...

21/06/1392
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 14:46  توسط مریم وزیری  | 

در دنیای امروز که ارتباط ها به هم نزدیکتر شده و وسائل ارتباطی جدید هم به کمک ما آمده اند, و از سمت دیگر انفجار جمعیت متولدین اواخر دهه ی پنجاه و شصت و اوایل دهه ی هفتاد هم به اوج خود رسیده, باعث شده در تمام زمینه ها چه هنری, چه ادبی و چه سایر حوزه ها, با اکثریتی مواجه باشیم که مدعی مهارت و خبرگی هستند.

فضایی به وجود آمده که نسلی که حالا به سن جوانی رسیده و جویای نام و کار است, میخواهد در زمینه های پیش رویش خود را محک زده و به شهرت رسد. بنابرین ما با جماعت عظیمی از مدل ها, مجری ها, بازیگر ها, موسیقیدان ها, خواننده ها و البته اهالی ادب و فرهنگ مواجه هستیم که به محض دیدن کوچکترین استعدادی در خود, میخواهند بخت خویش را آزمایش کرده شایدبتوانند به شهرتی دست یابند

عادت ما بر این شده با پس زدن رقیبان و همچنین ایجاد جوی که لزوما صادقانه نیست, همراه با توهماتی همچون خود بزرگ بینی, وارد حوزه های مختلف شویم. چرا که با کمترین هزینه و سریعترین راه, میتوانیم یک شبه به خیال خودمان ره صد ساله را طی کنیم.

وقتی سخن به طور اخص در رابطه با شعر و دنیای شاعران باشد, این موضوعات کمی متفاوت تر رخ مینماید. چرا که خواسته یا نا خواسته توقع و انتظارات جامعه از اهالی فرهنگ و هنر بیش از دیگران است. درست یا غلط, تعریف و تصوری که در مورد شاعر در ذهن جامعه نشسته, یاد آور فردی ست که دانا به زمانه ی خویش است و از صنایع و آرایه های ادبی و ذوق هنری خویش بهره میبرد شاید که گره از کار فروبسته ی خویش یا جامعه اش بگشاید. چه شاعر عاشقانه ها باشد و چه شاعر مردمی.

به هر روی طبع ذاتی داشتن و دود چراغ خوردن و در محضر اساتید نشستن و خواندن و خواندن و نوشتن و نوشتن است که از دوستدار شعر, یک شاعر میسازد. اما متاسفانه چیزی که اخیرا شاهد آن هستیم بنا به همان رویدادهایی که بین نسل اخیر در جامعه ما رخ داده, حتی دوستداران شعر نیز به خیل اهالی عاشقانِ شهرت پیوستند و صرف چند بار شعر نوشتن و در جلسات ادبی شرکت کردن احساس میکنند که استادند! باید به آنها احترام بگذاری, اصولا مدل ریش مخصوص به خود را دارند (بسته به عارف! بودن یا شاعر مدرن بودن!) عینک و چای تلخ و سیگار هم که از لزومات شعر گفتنشان است. خدا نکند بنا بر اتفاقی هر چند بی ربط, یک بار از جلوی در اداره ی پلیس رد شده باشند! آنگاه دیگر قهرمان ملی وطنند!!

همه ی اینها وقتی بیشتر نمود پیدا میکند که دنیای ارتباطات وسیع تر و در دسترس تر میشود و شما به وسیله ی یک مودم اینترنت, به جمعیت عظیمی از دوستداران هنر و شعر و ادب پیوند میخورید! کافیست سری به وبلاگ ها, سایتهای ادبی, مجلات ادبی اینترنتی, و یا همین رسانه های اجتماعی مثل فیس آباد بزنید تا با خیلِ عظیمی از انواع صفحات (حتی فن پیجی که شاعران برای خود میسازند و شما را مدام دعوت میکنند که بپذیرید وگرنه ناراحت میشویم!) انواع گروه ها ی ادبی و انواع و اقسام شعر ها ی مختلف در سبکها, قالب ها و محتوا های بعضا فاقد معنی اما جنجالی برخورد کنید. مدام روی تمامی این موارد تگ شوید یا آنقدر تلنگر خورید تا خواسته و ناخواسته سری به پیج جناب شاعر زنید..

این مباحث از طرفی میتوانند مفید واقع شوند و ما را به دنیای شعر و آزمودن طبع ادبیمان هدایت کنند اما درد آن وقتی ست که توهم سراغ آدم بیاید که با یک لایک, حالا او شاعر بزرگ و تاثیر گزار معاصر است! در این بین, چیزی که واقعا نیاز است, چاپ کردن یک عدد کتاب شعر (به هر قیمتی ست) و حتما هم باید جلسه ی نقدی برایش برگزار کنید.

در دهه های هشتاد و نود, ما شاهد انبوه شاعرانی هستیم که مملکت گل و بلبمان تولید نموده! آن هم به مدد رسانه ها و البته همان انفجار جمعیت که ذکرش پیش از این رفت! فقط کافیست سری به میدان انقلاب بزنید و در آن بین میتوانید کتاب های شعری بیاید که شاعرش حتی متولد سال 1372 هم میتواند باشد! این البته جای بسی خوشحالی ست، چرا که کشور عزیزمان در زمینه ی شعر و ادبیات آنقدر اشباع شده که حتی میتوان به فکر صادرات از این دست بود! اما کافیست در همان کتاب فروشی ها, چرخی زده و کتب مذکور را ورقی بزنیم. به وضوح شاهد خطری هستیم که برای خود شاعران نیز تهدید کننده ست. یعنی همان پایین آمدن سطح سلیقه ی شاعر و مخاطبانش..

متاسفانه همان طور که در اول این نوشتار آمد, اکثریت باعث میشوند اقلیت هم به چشم نیایند! وقتی شناسنامه ی این دو دهه را از لحاظ ادبی مرور کنیم, اتفاقات خوب زیادی را شاهد خواهیم بود. مثلا ورود قالب ها و وزن های جدید. حتی سبک های جدیدتر در انواع قالب ها. و وفور نعمت شاعر در هر جلسه ی ادبی در فرهنگسراها و خانه های شعر که البته اتفاق نیکویی ست وقتی جوانها به سمت ادب و فرهنگ بیایند.

اما بحث همان اکثریت عجول و شهرت طلبند که مخاطب را با یک اقیانوس شاعر مواجه می نمایند و کار را برای پیدا کردن شعری زیبا که همچون الماس بدرخشد, سخت میکنند. اینطور که مشخص است در دوره ای قرار داریم که دوستان اهل ادب میخواهند تمام تمرین های شعری شان را با شما به اشتراک بگذارند. این مسئله البته در دنیای مجازی در حد اشباع پیش رفته. با انواع و اقسام عکس ها, پست ها, شعر ها, مواجه ایم و چه جالب توجه ست که همگی شان با تمام شعرای مطرح معاصر عکسی دارند تا ثابت کنند که نزد آن شاعر گرامی جلوه ای موجه دارند.

در این بین البته به خاطر همین نزدیکی ارتباطات و رقابت ها, نیاز به چاپ کتاب حس میشود تا بلکه شناسنامه ی هر کسی مشخص باشد, موضوعات توارد و تضمین و سایر موارد ادبی مشخص شوند و فضایی برای متهم کردن همدیگر از استفاده یا سوء استفاده از اشعار پیش نیاید. فضا طوری شده که تا زمانی که کتاب شعر چاپ نکرده باشند, پذیرفتنشان در بین دیگر شاعران جوان و بر گشتنشان به دنیای شعر, غیر ممکن به نظر میرسد اصلا تا قبل از چاپ کتاب چگونه ثابت کنند که پدر کدام جریان ادبی ایشانند؟.

به نظر میرسد این موارد متاسفانه از نوعی غرور و اعتماد به نفس کاذب که ریشه در عدم عزت نفس و اعتماد به نفس واقعی دارد نشات میگیرد. تفاوت دنیای ما با دنیای شعرای قدیم در همین است که آنها در کل عمر خویش نهایت با چاپ یک دیوان شعر در کنار سایر آثار ارزشمند علمی و دینی و داستانی مملو از امثال و حکم, دار فانی را وداع گفتند و ما, شعر میگوییم و خود طالب خواندنش هستم و منتشر کردنش و در این بی مخاطبی, این ما هستیم که به دنبال مخاطبیم و نه مخاطب به دنبال ما!

این رقابت شدید که در بین جوان های جویای نام در عرصه ی شعر پیش آمده, باعث شده ناشرانی از هر گوشه پدیدار شوند که به اصطلاح جور محدودیت نشر دولتی را بکشند و برای نسل جوان کتاب چاپ کنند. دنیای شاعران وقتی تکمیل میشود که با چند تن از اهالی رسانه, صدا و سیما و کارمندان وزارت ارشاد دوست باشند و از طریق گفتگو و به اصطلاح لابی گری, به چهره شدن خود کمک کنند.

بده بستان های درون و برون گروهی, باند بازی و سرکوب و تحقیر دیگر گروه ها, استفاده از انواع حربه ها و حیله ها, استفاده از تمام امکانات رسانه ای در دسترس مانند صدا و ویدئو و غیره, کار را حتی بین جامعه کشانده و قشری از نوجوان ها و جوان ها را مجذوب خود کرده است. به این صورت که بعضا با فرهنگ زشت نوچه پروری هم مواجه ایم. همان مرید و مراد گذشته و البته نه به آن مطبوعی . به خاطر ادبیات می آیند, به خاطر ادبیات میروند, به خاطر ادبیات سکوت میکنند و ... خلاصه تمام تعاریف, لوث شده اند..

در این نوشتار البته سعی ما نوشتن در مورد ناشران گرامی ست که بعضا خود نیز شاعرند و از این فضا به نفع خود استفاده کرده و جوان ها را به سمت چاپ کتاب هدایت میکنند. امید که در آینده مجالی شود که به بررسی سایت های ادبی نیز بپردازیم.

در دنیای شعر و شاعری, از بعدی با دو نوع ناشر مواجه ایم. یکی ناشرانی که دولتی اند و بنابرین کتاب ها را با وسواس بیشتر همراه با کارشناسان مقید تر انتخاب و ویرایش کرده و محدودیت زیادی برای چاپ قائلند. این دسته حتی ممکن است بعد از چاپ کتاب, مبلغی را به مولف اختصاص دهند. تریبون های مختلف دولتی را در اختیار دارند و همراه قائده و چارچوب خاص خود, و متاسفانه در مواردی رابطه ها و ارتباطات ویژه, اقدام به چاپ اثر میکنند.

این گروه در تعریف شعر و انواع آن بسیار سخت گیرانه عمل میکنند و در مورادی شاید بتوان گفت به بازنشر اشعار بزرگان بیشتر مایلند تا شعرای جوانتر.

گروه دوم ناشران خصوصی اند که از این فضای به وجود آمده توسط نسل جوان و نشر دولتی, سودها برده اند. این گروه البته اکثرا جزو قشر فرهیخته و شاعران باتجربه اند که به کمک جوانترها می آیند تا راه را برای معرفی آنها هموار کنند.

ناشر خصوصی با مشکلاتی همچون کمبود و گرانی کاغذ و عدم حمایت دولت مواجه است و بنابرین در مواردی نصف هزینه ی چاپ و نشر و البته در موارد دیگر, کل هزینه را مولف باید تقبل کند! متاسفانه تعرفه ها در این خصوص مشخص نیستند و وقتی مولف به ناشران رجوع میکند, در مورد اینکه چرا باید مبالغی هنگفت را بپردازد, مطمئن نیست. یعنی با عباراتی به عنوان "ما نشر تخصصی شعر هستیم, ما کارنامه ی درخشانی داریم, ما کارشناسان خبره ای داریم" مواجه میشود اما در عمل حتی نمیتوان دانست چه هیئتی به عنوان کارشناس تایید و رد مجموعه اشعار, در آن نشر وجود دارند! و معیار این گونه ادعاها چیست؟

هر چه که نشر دولتی برای معرفی شاعر و فراهم کردن کتابهایش در فروشگاه ها و نمایشگاه ها و جشنواره های معتبر آزاد است, متاسفانه در نشر خصوصی این برنامه ها در فضاهای نه چندان جدی و البته بسیار مناقشه برانگیز اجرا میشوند. وعده هایی از قبیل کمک در توزیع و فروش به مولف داده میشود اما بعد از عقد قرارداد, اوضاع تغییر میکند!.

در این سالهای اخیر هر شاعری که اندک سرمایه ای داشته یا تجربه ای, نشری راه انداخته و الحق در اکثر موارد برای جریان ادبیات مفید هم بوده. اما قرار این نیست چشم بر بعضی کار شکنی ها و بد رفتاریها ببندیم. چرا که همانطور که گفته شد, شاعر از شعور و فرهنگ بر میخیزد و انتظار جامعه از او به مراتب بیشتر از دیگران است. چه بسا شاعرانی که فرهنگ ساز نسل خود و باقی نسل ها شدند.

در فضاهای خصوصی نشر, با کمک خود شاعران و دوستانشان که از اهالی موسیقی, رسانه, فرهنگ و آموزش و البته باقی شعرا هستند, جلسات نقد و کارشناسی شعر و دیگر مراسم برگزار میشود و تعاریف مختلف و بعضا متفاوتی از شعر رخ مینمایند. در این بین ناشران خصوصی با تبلیغ برای کمک به چاپ اشعار جوانان وارد میشوند و متاسفانه در مواردی به جای احترام به شعر و شعور و شاعر, ما با اتفاقات تلخ و زشتی مواجه میشویم. مثلا رابطه و ارتباطات مختلف برای بررسی و تایید شعر شاعری و البته رد شاعری دیگر برای چاپ کتابش! در مواردی دیده شده مجموعه ی شعری را نخوانده, رد کردند چون سفارش شخصی را با خود نداشته. یا برعکس دفتر شعری بدون خوانده شدن تایید شده چون مثلا باید مجموعه کتاب های آن نشر به حد نصاب لازم از نظر ارشاد برای نمایشگاه کتاب برسد. و این اتفاق ها ممکن است جوان علاقمند و تشنه به ادبیات را ناامید کند.

در این صورت ضرورت وجود اساتید و اهالی فن و شاعران با تجربه و به نام حس میشود تا به داد وضع نشر شعر رسیده و سره را از ناسره جدا کرده و به هر آنکس که لایق نشر و رساندن صدایش به گوش مخاطبین است, کمک کنند. متاسفانه در مواردی شاعران پیشکسوت ما یا به طور کل خرقه ی غزلت پوشیده اند یا مشغول همین رابطه ها و ضابطه ها گردیده اند!

وقتی فضای نشر به سمتی رود که مولف مجبور باشد منت از ناشر کشد, کل مبلغ چاپ و نشر را متقبل شود, اختیاری در نوشتن قرارداد نداشته باشد, نگران بالارفتن هزینه ی کاغذ و امثالهم باشد, برای مجموعه شعر چهل صفحه ای, هشتاد صفحه مصرف کند, هزینه ی صفحه آرایی جلد را یا تقبل کند یا خود به این کار مشغول شود, برای تماس با هیئت کارشناسی نشر با مشکل مواجه شود, برای تماس با ناشر و در جریان پروسه ی چاپ قرار گرفتن سرگردان و پریشان گردد, و در نهایت با یک جمله که "کتاب شما همچنان در ارشاد است" یا "اصلاحیه خورده" یا غیره, جواب سربالا بشنود, موجب میشود عزت خود را جریحه دار دیده, پول خود را باخته,  و مجموعه شعر خود را از دست بدهد.

 مواردی از این دست زیادند و متاسفانه بعضی از ناشران بسیار جوان که سابقه ی کاری و شعری و سنی شان اجازه ی کسب تجربه ی لازم را نداده, بسیاری را رنجانده اند و بعد خود را کنار کشیده و با بی احترامی و دروغ و وعده های بیخود, آدم را کلا از دنیای شعر ناامید میکنند!

 به نظر میرسد نیاز است اگر نه دنیای شعر گویی و کارگاه های شعری و انجمن های شعر و گروه ها و مرادها و مریدها سامان یابند, لااقل دستی بر سر نشر و ناشر و نحوه ی چاپ و چگونگی اش کشیده شود که نه هر کسی - در این وضعیتی که انسانها بیش از کاغذ به درخت احتیاج دارند-, شعر چاپ کند و نه هر کسی بتواند ناشر شود؛ و شان این هنر والا و این کار شریفِ در خدمتِ اهل فرهنگ بودن را نازل نماید.

بردن اسامی اینگونه ناشران محترم که خود را در فضایی آسوده یافته اند از آنجا نیاز است که هم نسل جوانتر در امان بمانند و هم سوءتفاهمی دامن دیگر اهالی و دوستان دنیای ادبیات را نگیرد.

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.


مطلب را در روزنامه ی ابتکار از اینجا بخوانید

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 16:7  توسط مریم وزیری  | 

چند تا نکته هست که تو این دوسال که اینهمه جنجال و دعوا و گفتگو و صحبت  بر سر شعر و غربالش دیدم, همیشه توی ذهنم مانور دادن و نمیدونم از فرط تنبلیه یا توقع زیادی داشتن از ثمر دادن حوصله و صبر, که تا حد امکان ساکت موندم گرچه گاهی با دوستانی به شور نشستم.

یکیش اینه که درخت هر چه پر بارتر, سر به زیر تر. خیلی از شعرای بزرگ تاریخ بیش از آنکه شاعر باشند, ادیب و حکیم و فیلسوف و عارف و دانشمند زمان خود بودند و بعضا تازه بعد از فوتشون مردم متوجه شدن اینا شعر هم میگفتن!

نکته ی بعدی اینکه فکر میکنم دو نوع شاعر "مطرح و مشهور" رو میشه تعریف کرد. یکی شاعر مطرح بین خود شعرا و اهل فن هست. و یکی هم کسانی که شاعر نیستن, حتی علاقمند به ادبیات نیستن و سواد اندکی در این زمینه دارن.

گروه اول شاعران رو بر اساس سواد, توانایی و تسلطتشون در ادبیات و شعر انتخاب میکنن که لزوما ممکنه حتی به نام, در بین غیر شاعران, مطرح نباشه. گروه دوم هم به هر وسیله ای فقط جنجال به پا میکنن برای خودنمایی. با استفاده از تمام موقعیت ها و امکانات, به اصطلاح "اسمی در میکنن" که اهالی فن وقتی رجوع میکنن به کارنامه و شناسنامه ی ایشان, هیچ نمیبینن اما حریف خودشونو طرفداران غیر شاعرشون نمیشن. این گروه اول, همیشه ماندگارند اما گروه دوم 10 سال دیگه ازشون هیچ اثرو خبری نیس. نمونه ها بسیارند در این گذشته های نزدیک هم.

به غربال شکی نیست وقتی که موضع صرف ادبیات باشه و شعر و دنیای شاعران. اما وقتی همین اهالی فرهنگ و ادب, خواسته و ناخواسته, ادبیاتشون و فرهنگشون وارد جامعه میشه, اینجا دیگه به امید غربال عزیز نمیشه ساکت موند. کسانی (در هر سبک و قالب و گروهی) که با هر وسیله ای به دنبال مطرح کردن خودشون هستن, جوان ها و نوجوان های نا آگاه رو وارد یه سری مسائل میکنن که در گذر زمان, روی فرهنگ جامعه و اون نسل اثر میذاره و حیا و ادب و حرمت و شرمو خصائل زیبای دیگر رو از بین میبره. به همون اندازه که تابو شکنی خوبه, پرده دری مسلما بده.

و من نگران ادبیات بین شعرا نیستم فقط به خاطر همون غربال. اما نگران نسلی هستم که به جای تفکر و تعقل و شنیدن و خوندن شعرها و آهنگ های عمیق و زیبا, مدام داره فحش و حرفهای رکیک میخونه و میشنوه و تصاویر شرم آور میبینه. از بد اخلاقی و بی اعصابی و بی حرمتی کردن های گاه و بیگاه این نسل معلومه که ما داریم بیراهه میریم. راهبلد خوبی برای نسل بعدمون نبودیم.


* آنکه غربال به دست دارد از پس کاروان می آید (نیما یوشیج)

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 14:44  توسط مریم وزیری  | 

آیا شما هم فکر میکنین جامعه ی ما, (لااقل اطرافیانمون یا هر ایرانی در هر کجا و در هر سطح رابطه و ارتباطی که دارین) در استفاده از الفاظ و کلمات و اصطلاحات و بالاخره صحبت و گفتگو بی ملاحظه شده و بدون هیچ گونه حفظ حد و حریم و حرمتی این روزها بی پروا از هر گونه الفاظ زشت و رکیکی که میخواد استفاده میکنه؟ و اگر پاسخ مثبته, دلیلشو چی میدونین؟

من فکر میکنم بله لااقل اون جامعه ای که روزانه, هفتگی و ماهانه باهاشون در ارتباطتم واقعا از آن چیزی که به عنوان ادب و نزاکت برامون تعریف شده بود دارن دور میشن.

حریم و حرمت, سن و سال و هیچ چیزی رو اهمیت نمیدن و همون طور که مثلا یه پسر 12 ساله با همسن خودش حرف میزنه, همون طور با دیگران هم صحبت میکنه. تعاریف اجتماعی, رده بندی های سنی و جنسیتی و همه چیز خلاصه به هم ریخته. بی حرمتی, بد دهنی, استفاده از فحش و ناسزا فراگیر شده.

حالا باید دید هر کسی چطور به این جریان نگاه میکنه:

بعضی ها که معتقدند باید تابو شکنی بشه و خیلی از الفاظ و اصطلاحات از حالت مخصوصی که برای طیف خاصی دارن یا معانی که در گذشته داشتن خارج بشن. مثلا یه زمان یه گروه راننده ی بیابون یا لوتی ها یا گروه های دیگه ادبیاتی داشتن که به وسیله ی رسانه ها به معنای عام, توی جامعه معرفی شد و قبحش ریخت.

یا گروه دیگری که معتقدند نباید گفت استفاده از فلان الفاظی برای فلان طبقه یا برای/جلوی خانومها و بچه ها درست نیست.

و اصلا گروه دیگری که میگن استفاده از فحش یه نوع آلارمه و واکنش دفاعی که به صورت حمله خودشو نشون میده. آلارمه که از یه ناهماهنگی و ناهنجاری در اجتماع خبر بده و دفاعه چون فردی که استفاده میکنه, خودشو در معرض فشارهایی میبینه که به این شکل جلوشون به مقابله می ایسته.

همه ی اینها رو گفتم که بگم اولا قطعا مسائلی مثل فرهنگ, تهاجم فرهنگی حتی تداخل فرهنگی در شکل گیری این مسئله موثرند. حالا عدم نظارت و تربیت صحیح از طرف والدین یا وجود مشکلاتی که در یکی به شکل خودآزاری, در دیگری به شکل پرخاشگری فیزیکی و در یکی هم به شکل ناسزاگویی خودشو نشون میده.

استفاده از الفاظ رکیک به نظرم من زشته و ناپسنده و قبل از هر چیزی شخصیت فرد رو نشون میده. حالا اگه مثلا در نوعی از ادبیات استفاده میشه اون هم به نظر من باید طبقه بندی سنی درش لحاظ بشه و قبح قضیه نشون داده بشه.

اما تمام اینها برای وقتیه که جامعه در حالت نرمال به سر ببره. اگه به این آلارم توجه نشه و معظل اصلی حل نشه, ممکنه این رفتار به صورت فرهنگ جا بیفته و باقی بمونه.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 22:43  توسط مریم وزیری  | 

من فکر میکردم چند تا تعریف بیشتر نداشته باشه:
- واضح ترینش وقتیه که دو فرد از یک پدر, مادر یا از والدین مشترک به دنیا اومده باشن. برادران و خواهران نا تنی و تنی.
- بعد فکر میکردم دسته ی دوم میتونه همون تعریف دینی باشه که پیروان ادیان ابراهیمی رو کلا برادر و خواهر بدونه. همون موحدین البته. مخصوصا مسلمین که به وحدت احتیاج دارن.
- تعریف بعدی یه تعریف قراردادیه که کسانی که اهل یه مکتب خاصی هستن و هدف مشترکی دارن از این تعاریف استفاده میکنن. مثل واژه ی رفیق. یعنی احساس صمیمیت و نزدیکی که موجب اتحاد برای رسیدن به هدف بشه.

ولی کلا فکر میکنم اصطلاح خواهر و برادر بودن به خاطر نشان دان تساوی همه ی مسلمینه یا همون موحدین که در دین بهش اشاره شده برای کمک به هم دیگه بدون هرگونه چشمداشتی. مثلا این تعریف رو در دین هندو ندارن چون اونها حتی بین خودشون هم به برابری اعتقادی ندارن.

(بگذریم که حالا مثل خیلی تعاریف دیگه خدا میدونه مقصودمون چیه! اما فقط اول جمله مون یه "به چشم خواهری و برادری" یا "شما جای خواهر و برادرم هستی" اضافه میکنیم. کما اینکه وقتی اعتقاد نباشه, وقتی در جامعه ی امروز خود خواهر برادرا مثل صد پشت غریبه هستن باهم, این حرف ها در حد شعاره و بی معنی.)

اما موضوعی که الان برام سواله, وجه دیگری از معنای برادریه. ممکنه من شخصا تمام انسانها رو خواهر و برادر خودم بدونم چون به وجود آدم و حوا معتقدم و برای من داستان خلقت بشر اینگونه تعریف شده. ولی آیا من واقعا میتونم به یه سیک یا هندو بگم خواهر یا برادر؟ اونها چه وجه مشترکی با من دارن؟ اونها حتی تعریف من از خلقت رو قبول ندارن. هر دو طرف در دیدگاه های دینی, اجتماعی, فرهنگی و غیره ممکنه همدیگه رو قبول نداشته باشن. اینجا نه دین وجه مشترکه و تعریفی که اسلام از جامعه داره ملاکه و نه نزدیکی فرهنگها و مباحث جغرافیایی وجود داره.

البته ممکنه صرفا تعاریفی جهت اتحاد بین تمام اقشار جامعه برای ایجاد آرامش مخصوصا در کشوری مثل هند که هزار مذهب داره, شکل بگیره و نیازی به اینگونه تبلیغات از طرف سیاستمداران و فعالین اجتماعی باشه. یا اصلا واژه ای که مدتی مد میشه و یا عادت شده.

اما برای منی که یه فرد معمولی هستم بدون هیچ جایگاهی و هدفی و تابع دین اسلامم که حتی سفارش کرده بهتره در درجه ی اول از بین هم دینان خودم دوست انتخاب کنم و از کافران حذر کنم, چه رفتاری درست تره؟

من شاید بتونم همه رو دوست خودم بدونم, و از هر کمکی که از دستم بر میاد بدون توجه به این مباحث دریغ نکنم, گیرم اصلا از روی انسانیت؛ اما:

واقعا به چه کسی میشه گفت برادر یا خواهر؟


پ.ن:
جایی دیدم دوستی از امام علی نقل کرده که ایشون به مالک فرمودن با مردم مدارا کن که اگر برادر دینی تو هم نباشن, باز برادرت هستن. که به خاطر عدم دسترسی به نهج البلاغه در اینترنت جستجو کردم و این متن رو دیدم که خب خیلی متفاوت از برداشت دوستمونه:
«مهربانی با مردم را پوشش دل خویش قرار ده، و با همه دوست و مهربان باش. مبادا هرگز، چونان حیوان شکاری باشی که خوردن آنان را غنیمت دانی؛ زیرا مردم دو دسته‌اند، دسته ای برادر دینی تو، و دسته دیگر همانند تو در آفرینش می‌باشند "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 0:47  توسط مریم وزیری  | 

اینترنت تعامل بین انسان ها را به مراتب آسان تر از گذشته کرده و از جمله وسایل ارتباط جمعی ست که تعریفی نو به ارتباطات بخشیده است.با ورود به این محیط ها میتوانیم در انواع سایت ها ی مختلف اعم از خبری, فرهنگی, ورزشی یا تفریحی به راحتی تبادل نظر داشته باشیم.

وبلاگها, فروم ها و شبکه های اجتماعی مثل گوگل پلاس ، توئیتر، فیس بوک و محیط های گفتگو مثل اسکایپ ، اوو و  حتی سایت های بازی آنلاین, همه برای ایجاد تعامل دوسویه و اظهار نظر و ارتباط,  جهانی جدید را فراروی ما قرار داده اند.

در این جامعه ی مجازی, هر فضا, برای خود حد و حریمی قائل شده و مقرراتی وضع کرده تا مثل انواع اجتماعات واقعی, مردم در کنار هم به راحتی زندگی کنند که بعضا به هدف مشترک نیز دست میابند.

ما در شبکه های مختلف اجتماعی که عموما برای ارتباط و اطلاع رسانی و پر کردن اوقات فراغت استفاده میشوند, انواع گروه ها و محیط های کوچک دیگری داریم که مردمی با عقاید و آرای مشترک یا علاقه ای خاص به موضوعی, دور هم جمع میشوند و این جاست که مکانی عمومی برای اظهار نظر پدید می آید.

همچنین هر کاربر میتواند برای خود صفحه ای داشته باشد که عکس, آرا و نظرات خود را به اشتراک بگذارد. و دوستانی داشته باشد که آنها را در مباحث مختلفی سهیم کند.

از این رو به نظر میرسد در این فضا ها همانند دنیای واقعی, هر جایی یک نوع برخورد می طلبد و بر اساس شرایط موجود, حریم هایی برای آن تعریف شده است. مثلا هر گروه یک جای عمومی ست و مقررات خاص خودش را دارد. ما در یک گروه بر اساس اهداف و آیین نامه ای که مشخص شده, مجاز به انجام برخی امور و ارتباط در چهارچوب آن هستیم. به نوعی که ضمن رعایت مقررات, از همفکری و هماهنگی با دوستان استفاده کنیم و لذت ببریم. پس این, یک نوع حریم است . یعنی هر شخص ضمن داشتن اعتقاد خاص و شخصیتی مستقل, همانند حضور در جوامع واقعی, باید در گروه های مجازی نیز, به اهداف و آیین نامه احترام بگذارد. نوع خاصی از رفتارها و صحبتها که در مجامع عمومی با وجود انواع افراد قابل استفاده نیستند, موجب دور شدن انسانها از همدیگر میشوند. و این نکته ای ست که باید در نظر گرفت.

اما این به نظر درست نمی آید که فکر کنیم هر صفحه ی شخصی ,چنان است که ما مختاریم آنگونه که خوشامد و خوشایند شخص خودمان هست, آن محیط را اداره کنیم …. این موضوع در بیانی ارتباطی به این معناست که انسان در جامعه, برای اینکه از طرف دیگر افراد پذیرفته شود, باید به اصولی احترام بگذارد و تفکیکی بین دنیای تنهایی خودش با زمانی که در انواع گروه ها, جمع ها و جوامع قرار میگیرد, قائل باشد.

از طرفی آدم نمی تواند در فضایی مانند  فیس بوک بیاید و بگوید به کسی مربوط نیست من در صفحه خودم چه مطالبی منتشر می کنم  چون این موضوع با اصل تاسیس این جامعه همخوانی ندارد. چرا که فیس بوک یا هر شبکه ی دیگری, نوعی جامعه است .تا زمانی که ما با هیچ انسانی ارتباطی برقرار نکردیم, مثل ان میماند که در یک جامعه بدون دوست زندگی کنیم. آن وقت میتوانیم تا آنجایی که میشود, صفحه مان را به اختیار خود طراحی کنیم. اما اصل تاسیس فیس بوک, برای ارتباط برقرار کردن, و ایجاد روابط هست. یعنی اینکه ما بتوانیم از طرفی یک شبکه ی اجتماعی با دوستان, اقوام, هم صنفان, هم کیشان, سایر افراد در انواع کشور ها, ارتباطی نزدیک برقرار کرده و از اوضاع باخبر شویم. پس اصرار بر دوست بودن اما به شیوه ی دلبخواه عمل کردن, ممکن است باعث رنجیدن دیگران شود.

حتی بعضی از این جوامع مجازی حریم های مختلفی را تعریف کرده اند. مثلا اگر یک اکانت (حساب کاربری) داشته باشیم میتوانیم گروه بندی های خاصی را تعریف کنیم. و مطالبی که به اشتراک میگذاریم, اختیار با خودمان است که برای چه گروهی قابل دسترس باشد...این میتواند به این معنی باشد که هر نوع ارتباطی, تعاریفی دارد. برای اینکه در روابط موفق باشیم, نوع نگرشمان به افراد و هدف از ایجاد ارتباط به ما کمک میکند تا احساس رضایت کنیم. ما برای این که بتوانیم در جامعه زندگی کنیم, نیاز به روش هایی برای کسب اعتماد دو سویه و هم مسیری برای رسیدن به اهدافمان داریم.

به عنوان مثال وقتی با تعداد زیادی دوست هستیم که حتی ممکن است در دنیای واقعی آنها را ندیده ایم و نمیشناسیم, و هیچ گونه دسته بندی بین دوستانمان انجام نداده ایم, آیا میتوانیم روی صفحه مان هر چیزی که مطابق میلمان بود بنویسیم؟ مگر در دنیای واقعی,و حتی با فرض یک جمع بزرگ اما صمیمانه, مراعات بعضی مسائل را نداریم؟ این هم همان است اما مجازیش...

فیس بوک یک جامعه مجازیست. اینترنتی. این جامعه انجمن دارد. خانه ی شخصی هم دارد. منتها ما در خانه ی شخصی هم جلوی مهمان یا دیگر اعضای خانواده با وقتی که تنها هستیم, رفتارها یا پوشش های یکسان نداریم. اصلا خود آن خانه ی شخصی هم یک جامعه ی کوچک هست.

ما حق داریم هر جا که دوست داریم نظرمان یا مطلبمان یا هرچه که دوست داریم را بیان کنیم و به اشتراک بگذاریم. اما هر جایی, با جوی که بر آن حاکم هست. با فرهنگ آن جامعه. در ارتباطات اجتماعی مقوله ی شناخت جامعه و پیدا کردن مشترکات, مهم است. به اشتراک گذاشتن یعنی موضوعی را با دیگری سهیم شدن. این دیگری هرکه باشد, قطعا با وقتی آدم فقط خودش با خودش تنهاست, تفاوت دارد.

از طرفی دیگر, افرادی بنا  بر این عقیده که میخواهند جو شکنی کرده و ورای فرهنگ عمل کنند تا فرهنگی نو ساخته و تابوهایی را از بین ببرند, سعی در ایجاد هرج و مرج و بینظمی از نوع مجازی مینمایند. آنها چه در صفحه ی خودشان ، ضمن داشتن دوستان زیاد بدون دسته بندی خاص, و چه در گروه ها و صفحات هواداران, دست به قانون و هنجار شکنی زده و حتی آگاهانه باعث مزاحمت برای دیگران میشوند. اما این موضوع مقوله ی خاصی ست که زمان و وقت خود را میطلبد و شیوه ای مرسوم دارد و قبل از همه باید به چراهایی و چگونه هایی پاسخ داد. که در این مقال نمیگنجد.

اگراز بعد دیگری بنگریم, قانون حریم شخصی در فضایی مانند فیس بوک به ما حق داده تا اگر صفحه ی شخصی هر کس را مغایر بعضی اصول دیدیم, گزارش بدهیم...

در فیس بوک یک طرف میتواند خودش را معرفی کند, و این شما هستید که تصمیم میگیرید با او دوست بشوید و بمانید یا نه. بعضی افراد از جوامع مجازی برای پیشرفت کاری, علمی و فرهنگی یا ارتباطات در سطح جهانی و پیشبرد اهدافشان کمک میگیرند. راهی برای رساندن صدای خود و به اشتراک گذاشتن ایده, عقیده, خبر. راهی برای آگاه شدن از دیگر هم نوعان در سراسر جهان. یا نه افرادی که برای سرگرمی محض و اوقات فراغت و ایجاد تنوع میآیند. یک سری صفحه ی عامیانه فیس بوک را پسندیده و مطالبشان را به اشتراک میگذارند... خب اگر به دردمان بخورد یا بتوانیم در این دوستی مفید باشیم و کمکی انجام بدهیم, آن وقت تصمیم میگیریم که به دوستی ادامه بدهیم یا نه. اما این مسئله مثل دنیای واقعی, به تعریف و هدف هر فرد از دوستی مربوط است.

این ما هستیم که به همنوعانمان خودآگاه و یا ناخودآگاه وجه میبخشیم

با دوستی, لایک, پیام, کامنت و هرعمل و عکس العمل دیگری آنها را در جمع خود وارد میکنیم و همین باعث میشود آنها فکر کنند از طرف ما و جامعه تایید شدند. به نظر میرسد علاوه بر اینکه هر کسی بر اساس علایقش و اهدافش و شخصیتش دوست انتخاب میکند, هر دو بر هم تاثیر میگذارند و میتوانند باعث پس رفت یا پیشرفت همدیگر شوند.

اما هر ارتباطی هم حد و تعریفی دارد. شما با هر آدمی هم که سلایق متفاوت دارد, تا یک زمانی کنار می آیید. نباید ارتباطات اجتماعی به سمتی کشیده شود که باعث ضرر هر دو طرف شود. مثلا به وجود آمدن اعتماد به نفس کاذب. همین بالا بردن آمار دوستی و لایک و پسند و کامنتها, به شلوغ کردن و مطرح شدن غیرواقعی کمک میکند.

ضمن اینکه فیس بوک هم مثل جامعه ی واقعی, مجالی ست برای مشارکت و حضور در جامعه. و ما با هر عملی و عکسی و رفتاری, شخصیت خودمان را معرفی میکنیم. بنابرین این موضوع با اهمیت است که با چه کسانی و چطور و چقدر ارتباط داشته باشیم؛ و حلقه های مختلف دوستانمان چقدر با هم در تماس باشند و در جریان ارتباطات ما قرار بگیرند.

نکته اینجاست که فضا طوری تعیین شده که در صورت اغتشاش و هر گونه عمل خلاف قانون و روح جمعی, ما مختار به تصمیم برای ادامه یا حذف دوستی یا حتی گزارش به مدیریت سایت هستیم. ما حق داریم به عنوان یک فعال در فضای اجتماعی, به عملی اعتراض کرده, به هرزه نویسی, جعل اسامی و مطالب, مزاحمت افراد, و مواردی که تشخیص میدهیم,عکس العمل نشان دهیم. و این یعنی, هر جایی حریمی دارد و حریم هر شخصی نیز تعریف شده است .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:48  توسط مریم وزیری  | 

ما در زبان های مطرح دنیا, اکثرا برای زن و مرد از کلمات متفاوت استفاده میکنیم... مثلا در انگلیسی زن (she) هست و مرد, (he) یا در عربی به همین شکل... بعضی زبان ها درجه بندی دارن برای زن و مرد...یا در بعضی دیگر, زن ها نمیتوانند به همان شکلی از زبان استفاده کنند که مرد ها استفاده میکنند...
اما در پارسی کلمه ی اشاره, جنسیتی نیست...فعل و صفت و اسم برای هر دو یکی ست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 16:52  توسط مریم وزیری  | 

دنیای مجازی هم برای خود, آداب و رسوم خاصی دارد و دستور زبان و قوائدی که به عنوان بعدی از ارتباطات امروزه باید به آن توجه کرد. در بین کاربران اینترنت ادبیاتی رواج پیدا کرده که نیاز به روز شدن ادبیات فارسی را بیشتر احساس میکنیم. اما جدا ز این بعد, به خاطر نوشتاری بودن این ارتباطات که عموما در فضاهای شبکه های اجتماعی و فروم ها رخ میدهد, شاهد استفاده از نوعی زبان مجازی در بین کاربران هستیم که انگار در صدد هستند دهکده ای جهانی و ارتباطاتی مستقیم و قابل فهم تر به وجود بیاورند.

ما برای نشان دادن احساسمان در دنیای مجازی, در کمترین زمان و ساده ترین شکل از آیکون ها استفاده میکنیم. این, یک زبان مشترک بین تمام کاربران از هر گوشه ی دنیاست که به سادگی میتوانند معنای جملات نوشتاری خود را قاببل فهم کرده و حتی گاهی بدون هیچ کلمه ای, فقط با استفاده از این علامات نوشتاری, احساس خود را راجع به موضوعی بیان کنند. این البته گاهی به عنوان ابراز عقیده هم کاربرد دارد.

چون بعضی محیط ها مثل فیس بوک یا گوگل پلاس این آیکون ها را در اختیارمان قرار نداده اند, خودمان به وسیله ی حروف و علائم کیبورد (صفحه کلید) خلقشان میکنیم. حتی گاهی اوقات اینکار برایمان ساده تر از باز کردن جعبه ی علامت ها و جستجوی نشانه ی مورد نظر است!

از یک بعد,استفاده از این ابزار, برای متوجه شدن لخن جمله ها, به ما کمک میکنند. از طرف دیگر, ابزاری ست برای خلاصه نویسی. و اگر از موضوعات مربوط به گسترش فرهنگی و ادبیات فارسی در دنیای اینترنت بگذریم, از بعد دیگر, این نوع ابراز احساسات, ما را بیشتر با شخصیت طرف مقابل آشنا میکند.

یعنی کاربرانی که در دنیای مجازی باهم روبرو میشوند, از طریق چگونه استفاده کردن از این آیکون ها, و از لحاظ ارتباطات اجتماعی, میتوانند همدیگر را بهتر بشناسند. این علایم محافظه کاری و شفافی, بی پروایی و صمیمی بودن یا جدی و مقرراتی بودن افراد را بر حسب نوع استفاده و تعداد استفاده در یکی جمله مشخص میکند.

مثلا کسانی هستند که اصولا از هیچ گونه علامتی استفاده نمیکنند. آنها یا با محیط نا آشنایند یا ناسازگار و خلاصه احساس غریبی میکنند. شاید هم درون گرا و محافظه کار باشند. اما عدم استفاده از آیکون ها, لحن جمله ی همراهش را مشخص نمیکند و این, ممکن است سوء تفاهم در دریافت معنی را موجب شود. این گونه افراد عموما یا با دوستانی که در خارج نت دوست هستند, میتوانند بدون سوء تفاهم ارتباط برقرار کنند, یا در غیر این صورت, برای اسال معنی جمله ی خود, دچار مشکل میشوند. چون طرف مقابل فقط یکی سری کلمه میبیند که میتواند با لحن خاص خودش و نوع قضاوت در لحظه, آن را  دریافت,معنی و برداشت کند.

از طرف دیگر,ه دوستانی هستند که تقریبا همیشه و به طوری اغراق آمیز از این علامات استفاده میکنند. آنها اوج احساسات خود را نشان میدهند و نا آرامی شان را. آنها ابراز صمیمیت میکنند. و شفاف و صریح برخورد کرده, زود جوشو و برون گرا هستند.

نوع دیگری که میشود به این موضوع نگاه کرد: اصولا این علامت ها به دو صورت خلق میشوند: با چشم و بینی و دهان, یا فقط چشم و دهان. بعضیهامان برای آیکون دماغ نمیگذاریم!

از لحاظ ارتباطی, نوع بیان صمیمانه تر وقتی هست که آیکون بینی ندارد. چون بینی با یک خط راست خلق میشود, انضباط و رسمی بودن را یاد آوری میکند. (میتواند از طرفی نشان دهنده ی کاراکتر شخص هم باشد. یعنی این شخص کلا در روابطش تابع نظم خاصی ست.) بنابرین استفاده کنندگان این علامت, نشان میدهند که وقتشان با ارزش است, گفتگویشان از روی حساب و کتاب است و دوستی شان حد و حدودوو حریم دارد. آنها هنوز صمیمی نشده اند.


اما آیکونی که فقط چشم دارد و دهان, در هر صورت مدورهست و احساس بیشتری در آن جریان دارد. بنابرین احساس رفیقانه تری را انتقال میدهد. (از طرفی میتواند نشان دهنده ی بیحوصلگی یا دستپاچگی هم باشد.) این افراد, یا از دوستان خارج از دنیای مجازی اند یا افرادی زودجوشو و صمیمی که اعتماد میکنند و درونیات خود را به ساده ترین شکل و بعضا اغراق امیز فریاد میزنند. میخواهند محیطی شاد و شفاف و صمیمی درست کنند و گاهی به صورتی شریک شادی و غصه ی دوستان خود میشوند, که اعتماد طرف مقابل را جذب مینمایند. اما همین افراد اگر با افرادی که با آنها صمیمیت کمتری دارند یا هنوز همدیگر را نشناخته اند به همین منوال برخورد کنند, باعث دستپاچگی, بی اعتمادی و مزاحمت خواهند شد. چون به نوعی تولید سر و صدا و اختلال کرده اند.

پس استفاده از نشانه ها ضروری به نظر میرسد. اما در استفاده از انها نباید افراط کرد. ضمن اینکه بهتر است دوستانمان را دسته بندی کرده, و با استفاده از علائم, به بهبود ارتباطات با حفظ حریم ها کمک کنیم. وگرنه, جز سوء تفاهم, چیزی نخواهند بود.


پی نوشت: خبرگزاری تابناک24/12/89 : علي مهرامي - مسؤول روابط عمومي گروه واژه‌گزيني فرهنگستان زبان و ادب فارسي - در گفت‌وگو با ايسنا، آخرین واژه های تصویب شده در این گروه را اعلام کرد. از جمله به جای «آيكون» از واژه «نقشك» یاد شد

در یزدفردا بخوانید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 2:49  توسط مریم وزیری  | 

کودکان خالص و بی گناهند چرا که هنوز به دنیا عادت نکرده اند. چرا که هنوز از بهشت نشانه دارند. تازه و سر زنده اند و نشانه ای از حیات دوباره که از دنیای قبلی رخت بر بسته و به دنیای ما می آیند.

کوچکترین تنش باعث ترس و آزار آنها میشود و کوچکترین شادی باعث خوشحالی و شادمانی آنها میگردد. آزادانه برای واکنش هایشان تصمیم میگیرند و بی ریا و تعارف زندگی می کنند.


همه چیز در ذهن کو
دک زیبا و خارق العاده ست. هنوز به چیزی یا کسی عادت نکرده و بنابرین موشکافانه نگاه میکند. این که از حواس خود کمک میگیرد برای همین است که میخواهد با همه چیز آشنا شود. و حقیقت آنها را درک کند.

کودک که باشی, بی محابا دوست میداری. بی محابا میبخشی... بی محابا عاشق میشوی و بی محابا میخندی... کودک که باشی, دنیا را بازیچه ای میدانی که برای سرگرمی تو طراحی شده و در پی جستجو و کشف مسائل جدیدی تا با تمام وجود از فرصتی که در اختیارت قرار داده شده استفاده کنی.

زندگی می کنی بی هراسی از مرگ زیرا آنرا نمیشناسی و فکر میکنی مرگ یعنی بهشت. یعنی جایی نزدیک خدا.

گاهی نیاز داریم مانند کودک باشیم و همچنان که به اطرافمان دقت میکنیم و میتوانیم از همه ی موجودات اطراف درس بگیریم, یکی از این مخلوقات میتواند کودک انسان باشد.

از آنجایی که هنوز زمینی نشده,مجبور نیست مطابق جامعه عمل کند.او هنوز جزئی از طبیعت بکر است که بر اساس ناخودآگاهش یا تربیت والدین شکل میگیرد و به قالب یک فرد اجتماعی شخصیت پیدا میکند.

یاد میگیرد چطور زندگی کند, چطور مواظب خود یا دیگران باشد, چطور در گروه زندگی و رفتار کند... چه طور بخندد یا گریه کند که برای جامعه ش معقول باشد... و از این جا شخصیت کودک شکل میگیرد.

او یاد میگیرد چطور بخندد, کجا بخندد, کجا به هر دلیلی سعی کند جلوی خندیدن خود را بگیرد... در مورد تمام رفتارهای دیگر نیز چنین است. و این بستگی به فرهنگ جامعه اش دارد.

از این به بعد و به تدریج که بزرگ و بالغ میشود خالصانه بودن را از دست میدهد و حتی در بعضی جوامع تبدیل به یک موجود مکانیکی یا کاملا عقلانی می گردد.

ما نیاز داریم که مدتی با خود خلوت کرده و به این بیندیشیم که ریا و تعارف که با خود خصلت های بد دیگر را می آورد, تا چه حد واجب است؟ آیا نمیشود به کودک درون فرصت دیگر داد؟ آیا نمیشود کودکانه دوست داشت و زندگی کرد؟

اگر کودکان نباشند, زندگی میتواند جاری باشد اما زلال و لطیف نخواهد بود. باید کودک شویم چرا که فقط او می داند چطور "واقعا" بخندد و چطور "واقعا" گریه کند!


پ.ن: این یادداشت را در برخی سایتها میتوانید بخوانید از جمله:

تابناک

پایگاه خبری تحلیلی اعتدال

سایت خبری یزد فردا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 20:55  توسط مریم وزیری  | 

و مرد...جلوه اطمینان بخش خلقت. پناهگاه بکر هرچه آرامش، ماوای زن.معبود بزرگ و بزرگوار خلقت.

مرد، سخت. چرا که باید با سختی ها بسازد. مرد، اسوه مقاومت. خلقت بی چون و چرای آدم برای مبارزه، ایثار، سخاوت، کرم، اندیشه، کار، تلاش، سعی و کوشش.

مرد بزرگترین نیاز آفرینش. مرد، دادستان و پناه. مرد، پیروز هر میدان. جوانمرد و جواد، بخشنده و رحیم. مرد، نماد پرکاری خدا. نماد لجاجت مدام برای زندگی. نماد هرچه پا
کی، پاکیزگی، تفکر، عقل.

مرد نماد ذات آدمی. نماد فطرت حق. پرشکوه و شکست ناپذیر. و بر خلاف همه که فکر می کنند زن برای مرد آفریده شد، می گویم برای هم آفریده شدند و برای تکامل دستگاه آفرینش. برای کمال خلقت. برای به سرانجام رسیدن کار خداوند. برای ثمر دادن شکوفه تفکر و خیال خداوند خدا. و تازه می شود گفت این مرد بود که برای زن آفریده شد.

چرا که زن به خاطر همه ظرافتش، نیاز سختی به مامن داشت. آغوشی برای امنیت وتسلی. مرد همدلی می خواهد و هم چاره ای، و زن پناهگاهی چون کوه استوار محکم.

و هر مردی که نمی خواهد مرد باشد، نه تنها راز خلقت را درک نکرده، وظیفه خطیر خود را نشناخته. روی زمین، در دنیایی که انسان با سختی به آن پا گذارده و همراه سختی ها باید زندگی کند، او امانت دار هدیه ی خداوند است و باید جلوه تمام "تلاش خدا" مواظب جلوه تمام "لطافت خدا" باشد...


پ.ن: برخی سایتها که این یادداشت را منتشر نمودند:

پایگاه خبری تحلیلی اعتدال

سایت خبری یزد فردا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 21:17  توسط مریم وزیری  | 

زن چیست ؟ زن خلقتی ست عجیب که احساس می کنم خداوند او را تنها با احساسش، تمام دلش آفرید. زن، روح خداست. همان دم که خداوند او را می آفرید، به گل ها فکر میکرد و به لطافتشان، به باران، به دشت و به قناری ها و به همه آن ها و هیچ کدامشان.

زن، عصاره همه ی لبخند های خداست و دلبری اش، نازک طبعی اش و سیطره هر چی خودنمایی را بر روح زن انداخته و خود سخت مشغول تماشای خلقتش. زن عجیب ترین اشک خلقت. زیباترین قهق
هه ی آفرینش و بزرگترین اختراع ملائکه و نازپروده ترین دستان معجزه های خداوند خدا، که میدانم عجیب دلش هوای باران کرده بود.

خدا بوم نقاشی در کنارش و رنگهای خلقت اهورایی ش، مقابلش و انسجام هر چه پاکی در خیالش، اما هنوز نه. می خواهم بگویم ماورای این ها. و مافوق هرچه بشر می تواند بیندیشد. خدا با رقص قلمهای ظریف خلقت، ظرافت طبع خودش را به رخ تمام آفرینش کشید!

فکر می کنم زمین به زیبایی و ظرافت و خودنمایی احتیاج داشت و خداوند زن، جنس مونث را آفرید. و این بزرگترین خلقت او بود و صبورترینش.

زن یعنی صبور، لطیف، زیبا، ظریف، جلوه ناز، عشوه همیشه، خودنمایی خلقت. یعنی چیزی که تا به حال نبوده است. یعنی هدیه به آفرینش، زن، یعنی پایه و اساس همه زندگی. زن یعنی به حد اعلای دلبری رسیدن. شیفتگی مدام. چگونه می شود او را وصف کرد آخر و خدای او را ؟

و خودمانیم وقتی خدا این قدر ظریف و زیبا کار میکند و دست به کار خلقتی این چنین پر قدرت می شود، چگونه باور کنیم حرف آن هایی را که کوشیده اند قهاریت و جباریت خداوند را آن طور که خود به غلط درک کردند بیش از همه چیز دیگر یاد آورمان شوند؟

زنی که نمی خواهد زن باشد، خودش را و خدایش را نشناخته. نمی داند طراوت و احساس چیست؟ باران خنده ها چه معنی می دهد و معجزه کدام است؟ ولی هنگامی که زن تا آخرین درجه زن باشد، زنانه باشد، آن وقت، آفریننده ای کوچک می شود پر از ناز و زیبایی. او حتی مرد می آفریند، می پرورد و بزرگوارش می کند.

اگر زن تا آخرین حد زنانه باشد، یعنی هدیه خداوندیش را به سوی کمال هدایت کرده و بی نظیرترین عشوه خلقت را تقدیم بی نظیر واحد می کند. آن وقت شکفته می شود و به تنهایی، تمام سرسختی ها و جلوه خشن دنیا را حریف است...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 20:34  توسط مریم وزیری  | 

به نظر می‌رسد در این دنیا همه چیز به خود انسان بستگی دارد. تعریف او از موضوعات، باعث می‌شود نگرش خاص، و بعد بر اساس آن، رفتار خاصی را در زندگی پیش گیرد.

انسان‌های خوش بین (که البته ثابت شده این موضوع ریشه ژنتیکی نیز دارد)، در این دنیا فقط فکر به دست آوردن لحظات شاد و مفرح هستند. آن‌ها از هر چیزی شادی خلق می‌کنند.

انسانهایی که به دنبال بهانه‌اند تا غم را مهمان خود کنند، همیشه در زندگی نیمه خالی را می‌بینند و مدام به فکر بهانه جویی و تلف کردن انرژیشان در حیطه غم ناباوری و نا‌امیدی هستند.

از همین روست که بعضی معتقدند همه چیز نسبی ست و ما هستیم که هر طور به اطرافمان نگاه کنیم، به‌‌ همان شکل انرژی دریافت کرده و رفتار می‌کنیم.

مثلی می‌گوید: «وظیفه ما به دنبال شادی رفتن است. غم خودش راه پیدا کردن ما را خواهد جست.»

وقتی می‌توان از زندگی لذت برد، وقتی می‌توان قدرتی از خنده و شادی به دست آورد که ذهن را باز و آماده نگه داشت برای خلق لحظات زندگی، چه نیازی به مرور مسائل تلخی ست که به هر حال اتفاق افتاده و از ما کاری بر نمی‌آید برای اصلاح یا حذف آن؟

ما خودمان بیش از هر کسی مسائل تلخ را باور کرده و به خود یادآوری می‌کنیم. ما نسبت به خود بسیار سختگیریم. تا زمانی که یاد نگیریم باید و باید به خود و زندگیمان ارزش گذاریم و خود را بیش از همه دوست بداریم، این چرخه مرور حوادث بد، اوقات تلخ، پرخاشگری، ناله و زاری، مدام جریان خواهد داشت و مقصر فقط خود ما هستیم. بهتر است این را بدانیم: هیچ کس دلش به حال ما نسوخته!

انسان‌هایی را می‌بینیم که فقط به دنبال غم هستند این گونه انسان‌ها مسلما جز ناراحت کردن خود و دیگران نصیبی نمی‌برند. اما از آن طرف انسانهایی هم هستند که به اصطلاح «الکی خوشند». معلوم نیست در این زمانه که با هزارتوی مشکلات باید کنار آمد چرا به قول معروف «خود را بر طبل بی‌عاری زده‌اند»؟ یا اگر خودشان توانسته‌اند از بند فقر و بی‌بضاعتی برهند چرا به دنبال کمک به دیگران نیستند و بی‌درد و دغدغه فقط به زندگی خود فکر می‌کنند؟

بی‌دردی، بی‌درکی می‌آورد. رفاه زیاد، هیچ کمکی به تفکر و مطالعه و بررسی و ارتقای شعور و فرهنگ نمی‌کند و بی‌دردی فقط بی‌دردی می‌اورد.

همین گونه هست که ما باید به هر دو دسته این انسان‌ها کمک کنیم.


سایت خبری یزدفردا

تابناک


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 18:43  توسط مریم وزیری  | 

ما باید تغییر کنیم ...یاد بگیریم تغییر کنیم. یاد بگیریم همزمان با مسائل و پیشرفت اطرافمان ما نیز به روز شویم. یاد بگیریم برای ثبات زندگی نیاز به دگرگونی داریم.

نیاز داریم هر چند وقت یکبار خود را, داشته و نداشته هامان را چک کنیم و با مسائل جدید آشنا شویم و از علم روز برای زندگی استفاده بریم. وگرنه از خودمان عقب میمانیم و درجا میزنیم و به جایی نمیرسیم.

اگر یاد نگیریم که باید بعضی از رفتارها و اخلاقهامان را اصلاح کنیم, اگر یاد نگیریم که نیاز است گاهی برگردیم و از گذشته درس بگیریم, در زندگی به نتیجه مطلوبی نمیرسیم.

 برای ارتقای معرفت و کیفیت زندگی نیاز است گاهی تمام مواردی که در زندگی روزمره با آن سرو کار داریم بررسی و اصلاح شود. نیاز است بنشینیم و صادقانه ضعفهامان را برطف کنیم و هیچ ضعفی بدتر از نقصان در حیطه اخلاق نیست.

چرا دوست داشتن دیگران برایمان دشوار است؟ چرا دروغ میگوییم؟ چرا متهم میکنیم؟ چرا مسئولیت نمی پذیریم؟ مگر نمیخواهیم بزرگ شویم؟ مگر در اجتماع زندگی نمیکنیم؟ مگر نباید باعث ارتقا کل گروه شویم تا خود نیز بتوانیم از این پیشرفت استفاده بهینه بریم؟

 برای تمام این کارها نیاز است به خودمان رجوع کنیم. معنی رفتارهامان را بررسی کنیم. در حیطه علوم رفتاری مطالعه کنیم. خودمان به خودمان کمک کنیم قبل از اینکه مجبور شویم از دیگران کمک بخواهیم یا کار به جایی برسد که دیگران به ما گوشزد کنند عیبهامان را.

باید با خود رو راست باشیم. باید درست شویم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 18:42  توسط مریم وزیری  | 

به نظر میرسد مقوله ای ست که میتوان در موردش بسیار سخن گفت. قناعت در هر صورتی و در هر جنبه ای انسان را عزیز میکند. بعضی ار آدمها در مقابل انسانهای قانع تسلیم میشوند و سر تواضع فرو می اورند.

چیزی نخواستن، و با هرچه که هست ساختن, ادم را بی نیاز میکند و بی نیازی بزرگی میاورد. عزت نفس انسان را بالا میبرد و او را در مقابل مسائل پیش رو مقاوم تر میسازد.

 اگر یاد بگیریم هر چه دیدیم, نخواهیم ( همان شعر معروف بابا طاهر) روحمان به آزادگی میرسد. یاد میگیرد به فرمایش امام علی, بزرگترین ثروت این است که فکر کند همه چیز در حد نیاز دارد و به بیش محتاج نیست. بیشتر داشتن, محدودیت می آورد و انسان را اسیر میکند.

بنابراین هرچه بیشتر داشته باشی ذهنت بیشتر با مسائل بی اهمیت پر است و کمتر به وقایع مهم میپردازی. قناعت یعنی یاد بگیری با کمترین ها بسازی. یاد بگیری برای شرایط سخت آماده شوی. سازگارتر میشوی. روحت وسعت میابد و مناعت طبع بالا, تو را به مسائل خوار که پشیزی نمی آرزند مشغول نمیدارد و ان وقت است که شکوفا میشوی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 18:42  توسط مریم وزیری  | 

ما در همین وضعیتمان هر گونه که هستیم کاملیم. و باید به فکر ایجاد موقعیت ها برای پی بردن به اصل هدف خلقت باشیم و در آن راه حرکت کنیم.

بنابرین فکرمان را مدام با مسایل بی اهمیت مشغول نگردانیم. مثلا کاش زیبا تر بودیم یا پولدارتر یا خانواده ی دیگری داشتم یا....

هنر این است تو آنقدر توانا شوی که در همین وضعیت, موفقیت را به دست آوری و مفید شوی. تو هر چه نیاز داشتی برای انجام رسالتت, به تو ارزانی گشته و تنها موظفی آنها را شناخته و در مسیر درست به کار بندی.

 پس هرکه با همین تفاوت ها زیباست و هر که با همین وضعیت فعلی بدون بهانه گیری بی هوده دست به کار شد, خود واقعی اش را در دنیا تا ابد ثبت میکند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 18:41  توسط مریم وزیری  | 

منظور این است که نخواهیم با مهرورزیهایمان زندانبانی شویم برای فرد مورد علاقه که یا عاجز تربیت شود, یا عصیان کند و یا از ما فاصله بگیرد. که تمام این موارد خطرناک است. و به ضرر هر دوی ما.

 بعضی از روابط به همین دلیل تیره و تار میگردند و راه برگشتی باقی نمی ماند. یا حرمت ها شکسته میشود یا یکی بیهوده فدای دیگری میگردد و در نهایت تنهاییست که نصیب هر دو میشود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 18:40  توسط مریم وزیری  | 

گاهی به این فکر کنیم که زندگی نظمی ست پایدار و تحت کنترل موجودی مطلق و ماورای فهم بشر. بیندیشیم غصه ی دیروز خوردن یا امید به آینده ی نیامده داشتن نوعی دیوانگی ست.

زیرا حالمان را که در دست ماست و منتظر تبدیل شدن به لحظه ناب, از بین میبرد و فدای ابهاماتی میکند که درباره شان هیچ کاری از ما ساخته نیست و همه اینها در اراده ی خداوندی ست که بی نهایت است.

گذشته ای که به هر دلیلی زشت یا زیبا بود اینک تمام شده و به غیر از کسب تجربه برای ادامه مسیر, باقی فقط خیال است و اوهام. یا آینده ای که نیامده و تنها راه رسیدن به رویای آن, ساختن اکنون است.

با مطالعه, برنامه ریزی, تفکر میتوان آینده را ساخت و در مسیر تحقق یافتنش گام برداشت و از آن سو در کنار اینها از تفریحات و زندگی در لحظه لذت برد. ذهن را رها کرد و به جسم فرصت تجدید قوا داد.

چرا که میدانیم هم روح و هم جسم احتیاج به تفریح دارند و تفریح سالم آنها را شکوفاتر میسازد. بنابراین میتوان در کنار تمام تمهیدات برای زندگی در عرض و یا طول حتی, به این اندیشید که هر لحظه خود تاریخی ست که هم اکنون خلق میشود و تمام امکانات محیاست تا بهترین استفاده را از حال ببریم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 18:40  توسط مریم وزیری  | 

به نظر میرسد ما در زندگیمان دچار شک و تردیدهایی هستیم که راه را بر درست تصمیم گرفتن و درست انتخاب کردن مسیر میبندد.

زندگی آن وقت دشوار میشود که اجازه دهیم دیگرانی که بنا به دلایل درست یا اشتباه خود را محق در تعیین سرنوشت ما میدانند, برتمام جنبه های زندگی مان سیطره یابند و حرف شاید درست خود را به کرسی نشانند.

زمانی که اجازه چنین کاری را برای اولین بار بیایند, ایستادگی در برابر آنها دشوار خواهد شد و این مباحث سدی ست در برابر راه ما برای دستیابی به اهدافمان. این وظیفه ماست که دست رد زنیم بر سینه ی هر اقدام زورگویانه که نباید بر زندگی ما تسلط یابد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 18:39  توسط مریم وزیری  | 

زندگی تجربه ایست که برای هر فرد فقط یک بار اتفاق می افتد. بعضی ها به دنبال طول زندگی, مدام در پی اگر ها و اماها, شاید ها و ای کاش ها, آمارها و باید ها و چه کنم ها می دوند بی هیچ هدفی.

 پاره ای اما در فکر عرض زندگی اند و تمام ذهن خود را به کار میبرند تا خلاق باشند و پویا. معنی دهند به هر آنچه میبینند و تجربه میکنند. اینگونه افراد مصرانه بر خواسته هاشان پافشاری میکنند چرا که راه را انتخاب کرده اند.  

با هوشیاری تمام به دنبال کسب انرزی های کائنات اند برای پاسخ گویی هشیارانه به نیرویی که ماورای همه ما جهان را اداره میکند. اینگونه است که خداوند هنوز به بشر امیدوار است و دلیلش همان جمله معروف که به تولد نوزادی نوشکفته اشاره دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 19:8  توسط مریم وزیری  | 

تحلیلی بر تغییر و اثر آن بر زندگی


یکی از اصولی که میتواند باعث تغییر سرنوشت فرد یا حتی جامعه باشد, پذیرفتن این است که ما مجبوریم تن به تغییر دهیم. سکون را رها کنیم و خود را جاری سازیم.

 اغلب از این فکر به وحشت می افتیم. زیرا احساس میکنیم ممکن است آرامشی را که در سکون و حالت فعلی خود داریم از دست بدهیم.

 همیشه ترسمان بابت از دست دادن مواردی است که کسب نموده ایم. و اینکه ممکن است با تغییر, فقط داشته هامان از بین برود و به راحتی به امکانات جدید نرسیم.

اما غافلیم از این که اصل تغییر به معنی از دست دادن نیست بلکه حتی میتوان گفت معنی تغییر میتواند به دست آوردن نیز باشد. اصولا تا چیزی را از دست ندهیم, دنیا عرضه ی تازه ای برایمان نخواهد داشت. شاید چون جایی برایش باقی نگذاشته ایم.

از همان اول, راهی که برای جستجوی اهدافمان انتخاب میکنیم, متکی به تفکر و آموختن از تجارب گذشته است. اصولا به اطرافیان نگاه میکنیم.

اگر تغییرشان به سوی موفقیت و پیشرفت بوده است, آن را به حساب شانس و تصادف گذاشته و اگر این تغییر به نظر ما به سوی پسرفت و نوعی عقب گرد باشد, خود را متقاعد میکنیم که باید برای پیشگیری از این اتفاق, مصر و محکم موقعیت فعلیمان را نگه داریم.

 اما گاهی اوقات موفق میشویم و گاه گیج و درمانده, نمیدانیم با اتفاقات جدید و رخدادهای پیرامونمان باید چگونه کنار بیاییم. زمانی میرسد که حتی مبهوت تماشای رویدادهایی میشویم که هیچ گاه تصور نمیکردیم گریبانگیرمان شوند و حالا  کوچکترین آمادگی برای رویارویی با آنها نداریم.

اینکه هر چه نیاز داریم همیشه در نزدیکیمان باشد, حس خوشبختی را در ما به وجود میاورد. اما باید توجه داشت ما فقط با غرایزمان زندگی نمی کنیم. نگاه حیوانی به زندگی داشتن است که انسان را از تلاش بیشتر و تفکر باز می دارد. و او را به گذران زندگی لحظه ای قانع میکند.

ما باور نمیکنیم که زندگی مدام در حال تغییر کردن است. نمیخواهیم تغییر را بپذیریم. نمیخواهیم از دست دادن چیزی یا تمام شدن دورانی را بپذیریم.

هرکدام از ما بنا به سلیقه ی خود نظر خاصی در مورد زندگی داریم. و همین تئوری ما برای زندگی ست که اعمال و رفتار ما را شکل میدهد:

عده ای از ما خود را به دست جریانات میسپاریم و تسلیم میشویم. هر چه پیش آید, خوش آید. همین که کمترین و اولین نیازهامان برآورده شود و به قول معروف لقمه ی بخور و نمیری در بیاوریم برایمان کافی ست. مشکلات را تقصیر دیگران می اندازیم و خود را ناتوان می پنداریم.

بنابراین، همه چیز را به فراموشی می سپاریم. زیرا مسئله ی پاک شده از مسئله ی بی جواب قابل هضم تر است. این رفتار قابل درک است. چرا که انسان ترسو یا کسی که به خود و تواناییهایش اعتماد ندارد, ناچار است هر چه قسمتش میشود را بپذیرد.

پس جای اعتراض نیست. او به هر چه دارد قانع است و دشواری ها را تحمل میکند تا آرامش ظاهری ناشی از ثبات را همچنان حفظ نماید. چنین فردی معتقد است پیدا کردن محلی برای کسب لذت و آرامش کار آسانی نیست.

در حقیقت، آرامش در دسترس به معنای رسیدن به خوشبختی و آسایش است. پس تلاش بیهوده چرا؟ اصلا از کجا معلوم که نتیجه این تلاش رسیدن به وضع بهتر باشد؟

برای بعضی ها، زندگی به معنای تملک مادیات است، زمانی میتوانی بگویی داری زندگی میکنی که در رفاه کامل باشی و هر چه اراده کنی از آن تو گردد.

برای برخی لذت بردن از سلامت جسمانی. شادی, تفریح, سرگرمی, استفاده از امکانات و ابزاری که تو را زیبا, سلامت و قدرتمند گرداند.

و برای عده ای به معنی رسیدن به معنویات. پیدا کردن جواب همان سوال معروف که از کجا آمده ام, آمدنم بهر چه بود؟ زندگی را جریان به هم پیوسته ای می دانند که موجب تعیین سرنوشت نهایی مخلوقات می گردد و انها را در مسیر کمال هدایت می کند.

 برای یک دوست همیشه مضطرب, به معنای امنیت، داشتن یک خانواده ی مهربان و زندگی در کلبه ای دنج. او همیشه محتاط و نگران از دست دادن است. برای او هیچ چیز بیشتر از این ارزش ندارد که همه مطیع باشند و شرایط او را دچار نابسامانی نکنند.

برای دوست جاه طلب، به معنا ی تبدیل شدن به آدم مهمی با چند تا زیر دست و مالک خانه ای بزرگ. که او تنها فرماندار باشد و هر چه امر کند اجرا گردد و همه چیز را به دست او بسپارند.

همه ما به طور کلی به خاطر اهمیتی که خود آگاه یا نا خود آگاه به زندگی می دهیم, زمان زیادی را صرف تصمیم گیری برای آن میکنیم. گاهی تنها چیزی که به ذهنمان می رسد این است که در گذشته از دست رفته جستجو کنیم تا ببینیم آیا واقعا خوشی ناپدید شده یا نه.

گاهی به توجیه پناه میبریم و تفسیر. و دنبال مقصر میگردیم که اساسا خودمان نیستیم. هرچه دغدغه مان برای ما مهم تر باشد, در حفظ آن بیشتر تلاش می کنیم. بنابراین رجوع به آن و مسایل مربوطه و همچین مباحثی در گذشته مان که می تواند به حفظ شرایط موجود کمک کند راه درستی به نظرمان می آید.

اما اوضاع دور برمان در حال تغییر است شاید لازم است که ماهم تغییر کنیم و به گونه ای متفاوت عمل نماییم. شاید دغدغه مان را درست نشناخته ایم درست انتخاب نکرده ایم و درست حفظ نمی کنیم. شاید با تغییر به شناختی برسیم که برای ادامه زندگی به دنبال مسیر تازه ای باشیم و دغدغه تازه ای.

گاهی خودمان را گول میزنیم: چرا تغییرکنیم؟ ما استثنایی هستیم. حوادث و جابه جایی ها نباید برای ما اتفاق بیفتد. یا اگر هم اتفاق می افتد، باید به نفع ما تمام شود. ما نسبت به زندگیمان حق داریم.

اما این حق را از کجا آورده ایم؟ چه کسی گفته همیشه حق با ماست؟ چه کسی گفته تغییر و جابجایی حق ما را ضایع میکند؟ و چگونه به این نتیجه رسیده ایم که جابجایی باید و مجبور است به نفع ما باشد؟ اصلا نفع ما در چیست؟ منافعمان را چگونه مشخص می کنیم؟

چرا فکر نمی کنیم که اعمال خود ما و اساسا طبیعت بشری و بزرگتر از آن جریان زندگی و  ذات دنیا جابجایی را صورت می دهد؟ و حال که ما خود را از دنیا بیگانه و جدا می دانیم فکر می کنیم مشکل ما را کس دیگری به وجود آورده و خود او باید حل کند و این حق ماست.

شاید بهتر باشد که دست از این همه تجزیه و تحلیل برداریم و برویم به دنبال ایجاد موقعیتی جدید. نشستن و حرف زدن یا فکر و خیال بی هوده و بدون پشتوانه منطقی داشتن, ما را فقط کسل تر می کند. به جای آن بهتر است به خود روحیه بدهیم و مدام تصورات موقعیتی را در ذهن بپرورانیم که آرزویش را داریم و خود را برای به دست آوردن لذات بیشتر آماده کنیم. این کار کمک میکند که راحت تر وضعیت فعلی را ترک گوییم.

تا زمانی که احساس کنیم سهم ما همین است یا ما مالک این جایگاه هستیم و فکر کنیم به این جا علاقه داریم و نمیتوانیم علاقمندیهامان را وسعت بخشیم, و همین طور ترس از ورود به موقعیت هایی که برایمان نا آشناست, یک جای کارمان خواهد لنگید.

ما قبلا بارها مجبور شدیم وضعیتمان را عوض کنیم تا موارد جدید را کسب و تجربه نماییم. اگر بیندیشیم که راه رفتن در بدو تولد برایمان چقدر دشوار بود, به ما کمک میکند که  بفهمیم کاری که حالا میخواهیم شروع کنیم آنقدر ها هم دشوار و خطرناک نیست.

حتی کمی عقب تر برویم: بعضی ها معتقدند دشوارترین کار در این دنیا, " به دنیا آمدن بوده است". پس واقعا هیج جایی برای بهانه گیری وجود نخواهد داشت. تصور کنید بعد از نه ماه قرار داشتن در محیطی تاریک, بی صدا, امن, باید از آن جایگاه دل کند. وگرنه نمی شود به دنیا آمد. و این خود تغییر و تمرین بزرگیست. آیا واقعا حاضر بودیم هرگز به دنیا نمی آمدیم؟ آیا نمی پوسیدیم؟ نمیگندیدیم؟ نمی مردیم؟

درست است که آنجا به مادر بسیار نزدیک بودیم. و حتی به گمان برخی دانشمندان عواطف و احساسات, حرفها و نوازشها و صدای قلب مادر را میشنیدیم و احساس می کردیم؛ درست است آب و غذا و امنیت داشتیم و آزاد بودیم بی هیچ مزاحمی. اما همه اینها نمی تواند به معنای اسیری باشد؟ نباید موقعیتمان تغییر می کرد و رو به بهبودی یا تجربه موقعیت جدید می رفت؟

خودمان را با این جملات واهی در غفلت قرار ندهیم: من برای تغییر خیلی پیر هستم و از این که کار احمقانه ای بکنم می ترسم، زیرا ممکن است فرصت جبران نداشته باشم یا اطرافیانم را برنجانم.

با این حرف، وحشتمان از شکست خوردن برمیگردد و امیدمان محو میشود. به این ترتیب، هر روز همان کار قبلی را ادامه میدهیم در نتیجه نگران و مایوس سعی می کنیم این اتفاقات را انکار کنیم.

اما، به هر حال مدتی که بگذرد در خواهیم یافت که هر روز و به تدریج زندگی برایمان دشوارتر می شود، انرژی مان کاهش می یابد، و رفته رفته عصبی تر می شویم.

خانه هایمان دیگر جای پر برکت همیشگی نیست. به سختی به خواب می رویم و از وحشت این که آرامش پیدا نکنیم کابوس می بینیم اما هر روز همچنان به کارهای قبلی ادامه می دهیم. فکر میکنیم اگر در همین راه بیشتر تلاش کنیم می فهمیم که هیچ چیز تغییر نکرده و احتمالا همه نیازهایمان در همین نزدیکی هاست.

شاید مقدر شده فقط این جا بنشینیم و ببینیم که چه پیش می آید. دلمان می خواهد این موضوع را باور کنیم. زیرا راحت ترین کار ممکن همین است. منتظر ماندن و قانع بودن.

عادت کرده ایم همان کارهای همیشگی را انجام دهیم و تعجب می کنیم چرا وضعیت بهتر نمی شود. غافل از اینکه کار ثابت و همیشگی, نتیجه ثابت و همیشگی  میدهد.

گاهی میترسیم در راه تلاشمان تنها بمانیم. آن وقت چگونه با مشکلات مقابله کنیم؟ چگونه بدون کوچکترین ناراحتی, موفق شویم؟ وقتی متوجه میشویم ترس بر ما غلبه کرده, بهترین کار این است که به حماقت خود بخندیم. دست به کار شدن بهترین راه چاره است.

 از خود بپرسیم واقعا آنقدر ناتوانیم که به دیگران و حمایت مشروطشان نیازمند باشیم؟ سعی کنیم متوجه شویم که کسی هرگز قصد ندارد دارایی های گذشته مان را برگرداند و زندگیمان را به سامان قبل برساند. خودمان باید دست به کار شویم. وقت آن رسیده که زندگی جدید را پیدا کنیم.

اما اگر بیرون از این جا اصلا خبری نباشد، چه؟ یا اگر باشد و آن را پیدا نکنیم چه خواهد شد؟ بارها این سوال را از خود پرسیده ایم، و دوباره همان وحشتی را حس میکنیم که ما را سرجای اول نگه داشته بود. مسلما یک جا نشستن کاری را پیش نمیبرد. بهتر نیست صحنه ای را در ذهنمان مجسم کنیم که در حال ماجراجویی هستیم؟

در همان حال که این تصور غیر منتظره را در سر داریم، هم متعجبیم و هم احساس خوبی به ما دست داده است. خودمان را میبینیم که گاهی سر در گم می شویم، اما مطمئن هستیم که سرانجام به چیزهای خوب دیگری که ناشی از جستجوها و جابه جایی هاست, دست خواهیم یافت.

 بعضی اوقات اوضاع تغییر می کند. زندگی این است، زندگی حرکت می کند و ما هم باید حرکت کنیم. وگرنه جا می مانیم و از همه چیز عقب می افتیم. تصور کنید کسی را که در این وضعیت انفجار اطلاعات, بخواهد همانند گذشته هنوز از همه جا بی خبر باشد. یا به پافشاری اش بر عقاید کذشته و تصورات و تعصبات ادامه دهد.

مثلا زمانی تلویزیون داشتن امر عادی نبود و تازه نهی می شد چرا که بی اخلاقی را منتشر می کرد. و به همین دلیل ما حالا هم نخواهیم تلویزیون داشته باشیم. بدون اینکه بررسی کنیم و بدون توجه به نیازهای این دوره و زمانه.

به هر حال بعضی از مردم کم یا زیاد اینگونه اند. باید سعی کنیم همراهانمان را قانع کنیم. و آماده باشیم که حتی گاهی ترس شان به عصبانیت تبدیل شود. این را هم یادمان باشد بعضی ها اصلا نمی خواهند گوش کنند. بعضی ها واقعا نمیدانند که فراتر از خودشان و دایره محدود اطرافشان, دنیا وجود دارد و در جریان است. وسیع و سریع.

همان طور که برای رفتن به سوی تغییر آماده می شویم, از درک این موضوع که بالاخره توانستیم رها شویم و حرکت کنیم، بیشتر احساس سرزندگی خواهیم کرد.

زمان، زمان رفتن به هزارتوست. اگر تغییر نکنی، از بین می روی. اگر مصرانه باستی و با دنیا حرکت نکنی لاجرم عقب میمانی و از لذات دنیا محروم میشوی گرچه خودت نفهمی چرا که فهمت را پرورش نداده ای. و از حقت و نیازهای واقعیت بی اطلاعی.

راستی هیچ فکر کرده اید چرا بعضی از ما نتوانستیم با جابه جایی زمانه، جابه جا شویم؟ اگر نمی ترسیدیم، چه می کردیم؟ بعضی اوقات کمی ترس، می تواند خوب باشد. وقتی شما از بدتر شدن اوضاع وحشت دارید، اگر کاری نکنید ترس شما را وادار به انجام کاری می کند. اما، خوب نیست که ترس به حدی برسد که شما را از انجام کار باز دارد.

در موضوعات روانشناختی مطرح است که واقعا استرس و نگرانی باید وجود داشته باشد. چرا که باعث حرکت میشود. عدم وجود ترس و دلهره انسان را باز می دارد و البته مبرهن است که اضطراب بیش از حد نیز انسان را افسرده و در نهایت از زندگی زده می کند.

ممکن است این نگرانی به ما دست دهد که شاید بیش از حد در وضعیت قبلی منتظر مانده ایم. و چون برای مدتی طولانی تلاشی نکرده ایم, احساس ضعف میکنیم و عبور از این همه ماجرا طولانی تر و دردناکتر از حد معمول به نظر میرسد.

باید تصمیم بگیریم که اگر دوباره با چنین وضعیتی رو به رو شویم، محل راحت قبلی خود را ترک کرده، زودتر تغییر کنیم. به این ترتیب، همه چیز آسان تر می شود. باور داشته باشیم به هر حال دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.

مسلما این به ما کمک خواهد کرد که هرگاه مایوس می شویم، به خود نهیب زنیم کاری که در حال انجامش هستیم، با تمام دشواری ها، از ماندن در وضعیت بلاتکلیفی خیلی بهتر است.

ما حتما تجربیات بیشتری در مسیر کسب خواهیم نمود آستانه صبرمان بالاتر خواهد رفت. پخته تر و بزرگتر خواهیم شد و این برای درک بیشتر زندگی و استفاده بهتر از فرصت ها به دردمان خواهد خورد. و همین کافیست.

بنابراین فقط به نتیجه تغییر نیندیشیم. در راه از مسیر لذت ببریم. اصلا از کجا معلوم تا نتیجه زنده باشیم؟ یا وقتی به نتیجه رسیدیم خود به خود تغییر نکرده باشد؟ اصلا ممکن است استفاده از راه کمک کند هدف و نتیجه را عوض کنیم. زیرا شناختمان بالا رفته و البته سلایقمان تغییر کرده است.

به طور کلی بهتر است تصمیم بگیریم به جای این که اجازه دهیم شرایط بر ما چیره شود، خود بر شرایط چیره شویم. اگر دیگران می توانند به جستجوی خود برای یافتن بهترین ها ادامه دهند، ما هم می توانیم.

بعدها وقتی به اتفاقات گذشته فکر کنیم، پی میبریم که برخلاف اعتقاد قبلیمان، زندگی گذشته مان شبانه ناپدید نشده بود، مقدار مهری که آن جا بود به تدریج کم تر می شده، و آن چه باقی مانده، کهنه و بی روح شده بود. هرچند که در آن موقع به این موضوع توجهی نداشتیم.

در هر حال، تصدیق کنید که اگر می خواستیم، احتمالا می توانستیم آن چه را که در حال وقوع بود حس نکنیم، اما نخواسته بودیم.

 اگر از آغاز به آنچه در حال وقوع بود توجه میکردیم، و تغییر را پیش بینی کرده بودیم، احتمالا غافلگیر نمی شدیم. شاید این همان کاری است که دیگران کرده بودند.

تصمیم بگیریم که از آن به بعد گوش به زنگ باشیم، در انتظار تغییر باشیم و خود آن را پیش بینی کنیم.

بهترین راه این است به طور مداوم زندگیتان را بررسی کنید. تا از زمان کهنه شدن آن آگاه شوید. ترس اوضاع را بدتر می کند. بنابراین کاری را انجام دهید که اگر نمی ترسیدید می کردید. یعنی حرکت در مسیری جدید.

با اعتماد خود را رها کنید. اگر چه به درستی  ندانید که چه در پیش رو است. تعجب خواهید کرد چرا این قدر حالتان خوب است، حال که نه جایگاهی دارید و نه می دانید به کجا می روید؟ طولی نمیکشد که متوجه ماجرا میشوید: غلبه بر ترس، یعنی آزادی. پی ببریم که تا بحال اسیر ترسمان بوده ایم و حرکت کردن در مسیری جدید، سبب آزادیمان شده است.

هرچه واضح تر خود را در حال لذت بردن از زندگی جدید تصور کنیم، موقعیت برایمان واقعی تر و قابل باورتر می شود. احساس می کنیم که سرانجام آن را پیدا خواهیم کرد. تصور کردن خودمان در حال لذت بردن از موقعیت جدید، حتی قبل از این که آن را پیدا کنیم، ما را به طرف آن هدایت می کند. هر چه سریع تر گذشته ها را رها کنیم، زودتر تازه ها را پیدا خواهیم کرد.

بعضی ها با خود میگویند فکر نمی کنم از زندگی چیز جدیدی بخواهم. این آن چیزی نیست که من به آن عادت دارم. من تملکات خودم را می خواهم. من قصد ندارم با تغییر کردن، آن چه را که می خواهم به دست آورم.

 غافل از اینکه جستجو کردن، ایمن تر از باقی ماندن در وضعیت بلاتکلیفی است آن چه انسان از آن می ترسد هرگز به آن بدی نیست که تصور می کند. نباید به تصوراتمان اجازه عرض اندام زیادی بدهیم. در واقع افسار خیال پردازی هامان را همیشه باید محکم بگیریم. وگرنه وارد تمام محدودیتها خواهد شد و ذهنمان را پر خواهد کرد.

و این ها همه, تنها کاری که می کند روحمان را پر از انرژی منفی میکند نهایتا بر جسم اثر می گذارد و ما را مسخ شده از زندگی می اندازد. بر عکس اگر همه چیز مرتب و سر جای خودش استفاده شود, چه بسا همین تصورات به مثبت اندیشی و سرانجام پرورش ذهن کمک کنند.

 ترسی که آدمی در سر می پروراند بسیار هولناک تر از چیزی است که در واقعیت اتفاق می افتد. ترس از نیافتن زندگی جدید آن چنان سبب وحشتمان میشود که حتی نمی خواهیم جستجو را آغاز کنیم.

 اما زمانی که سفر خود را آغاز کردیم، آن قدر در مسیرمان عجایب وجود خواهد داشت که امکان ادامه ی مسیر را برایمان فراهم خواهد کرد. اکنون بی صبرانه در انتظار پیدا کردن بیشترین هستیم و امید به آینده کم کم برایمان هیجان انگیز می شود.

افکار قدیمی مملو از نگرانی و وحشت بود. قبلا همیشه به نداشتن رفاه کافی فکر می کردیم و عادت داشتیم بیشتر به نکات منفی بیندیشیم. اما،  وقتی عادات قبلی را ترک کنیم افکارمان متحول میشود. این هم یکی دیگر از مزایای حرکت. در جا زدن و همیشه یک جور بودن ما را مرداب میکند. کم کم و ناخود اگاه کهنه و قدیمی میشویم. عصبی و غرغرو.

زمانی معتقد بودیم که زندگی هرگز نباید جا به جا شود و تغییر درست نیست. اما اکنون پی میبریم که تغییرات به طور طبیعی رخ می دهند، خواه انتظار آن را داشته باشیم خواه نه.

اگر انتظار تغییر را نداشته باشید و خود در پی آن برنیایید، تغییر می تواند شما را غافلگیر کند. آنوقت دستپاچه اید و امادگی پذیرایی ندارید. کاری نکنیم که همواره مجبور به دنباله روی باشیم. چرا همیشه دیگران آغاز کنند یا به وجود بیاورند یا کشف نمایند و عده ای تحلیل کنند, و ما فقط استفاده کننده ی صرف باشیم که به اجبار شرایط راضی به ایفای این نقش شده. بنابراین تجربه فهم و سواد هم ندارد.

این را با خود تکرار کنید: افکار قدیمی, تجربه جدید به وجود نمی آورند. همین دلیل درجا زدن ماست. باید رفتار ما با زمانی که خلق و خوی قدیم را داشتیم تفاوت کند. که این کار با جابجایی و اعتماد به جاری شدن خود به خود انجام میشود. وقتی انسان عقاید خود را تغییر می دهد، اعمالش نیز دگرگون می شود.

اما مورد دیگر این است که بسته به پذیرش و درک از زندگی, می توان باورهای متفاوت داشت و بر اساس همین باور, زندگی ها متفاوت است. مثلا کسانی باور دارند که تغییر, آسیب می رساند و در نتیجه در برابرش ایستادگی می کنند. اما سعی کنیم بپذیریم پیدا کردن عادات جدید سبب می شود تا این تغییر با رضایت پذیرفته شود.

 وقتی می بینی می توانی چیزهای جدیدی پیدا کنی و از آن لذت ببری، مسیر خود را تغییر بده. انقدر متعصب و بسته نباش. زندگی و دنیا وسیع و گسترده است. خود را محدود نکن.

انسان نامحدود و بزرگ است. تعجب خواهی کرد که بفهمی بعد ها چه عظمتی را محدود کرده بودی. توجه به موقع به تغییرات کوچک به تو کمک می کند که خود را برای تغییرات بزرگتری که در راه است آماده کنی.

وحشت گذشته تنها به خاطر اعتقاد به چیزی بود که دیگر حقیقت نداشت. پس چه چیزی ما را وادار به تغییر کرد؟ آیا وحشت مرگ از مرداب شدن و گندیدن نبود؟ آن هم حتماً بی تأثیر نبوده است.

کسانی که زندگی را ساده می گیرند و اوضاع و احوال را بیش از حد تجزیه و تحلیل نمی کنند. وقتی که موقعیت تغییر کرده و همه چیز جا به جا شده بود، آنها هم تغییر و حرکت کرده بودند.

این بدان معنی نیست که ولنگار باشیم ما در این نوشتار از "جاری شدن آگاهانه" صحبت می کنیم. و روی صحبتمان بیشتر با "در جا زننده های نا آگاه" است.

به خاطر بسپارید: نتیجه یادگرفتن چگونه برخورد کردن با تغییر، این است که می توان اوضاع را ساده تر بررسی کرد، انعطاف پذیر بود و فوراً حرکت کرد. گاهی پیچیدگی, طرح انواع سوال و دشوار دیدن موضوعات, فقط  ما را محافظه کار و محتاط می کند. در حالی که اغلب نیازی نیست آنقدر نگران باشیم.

به اعتقاد معلم شهید, دکتر علی شریعتی,  برای دیدن برخی رنگ ها، و فهمیدن بعضی حرف ها, نگریستن و اندیشیدن بی فایده هست. باید از آنجا که نشسته ایم، برخیزیم. و قرارگاه مان را در جهان، عوض کنیم. (هبوط در کویر)

 نیازی نیست که مسایل را بیش از حد پیچیده، یا خود را با فکرهای ترسناک گیچ کرد. می توان با توجه کردن به تغییرات کوچک، خود را به نحو بهتری برای تغییر بزرگی که در راه است آماده ساخت. باید خودمان را زودتر با تغییرات امور تطبیق بدهیم زیرا، اگر به موقع این کار را نکنیم ممکن است دیگر خیلی دیر شود.

 باید بپذیریم بزرگترین عامل بازدارنده ی تغییر، در باطن خود ما قرار دارد و تا انسان تغییر نکند هیچ چیز بهتر نمی شود. شاید مهمترین نکته این است که همیشه اوضاع جدید در جای دیگری وجود دارد. چه شما به موقع آن را تشخیص بدهید چه ندهید.

 باید راه را خودتان با غلبه بر ترس و گذشتن از آسایش پیدا کنید. هیچ کس دیگری نمی تواند این کار را برایتان انجام دهد یا شما را راضی کند. باید خود فایده ی تغییر کردن را بفهمید و تجربه کنید. دیدتان عوض خواهد شد.

دریافتیم خواهی نخواهی تغییرات رخ می دهند. آنها دائماً اوضاع را جا به جا می کنند. پس بیایید انتظار تغییر را داشته باشیم. آماده ی جا به جا شدن باشیم. تغییر را کنترل کنیم.

فقط کافی ست زندگی را حس کنیم، آن قدر که بفهمیم چه وقت دارد راکد می شود. خود را به زندگی بسپاریم. با تمام وجود زندگی کنیم اجازه دهیم از ذره ذره زیبایی ها لبریز شویم.

خودمان را به سرعت با تغییر تطبیق دهیم. به خاطر داشته باشیم هرچه سریع تر کهنه ها را رها کنیم, زودتر می توانیم از تازه ها لذت ببریم. همیشه آماده ی تغییر سریع باشید. و هر بار از آن استقبال کنید و لذت ببرید.

 روزگار دائماً اوضاع را عوض می کند. تصمیم بگیریم نگذاریم هیچ تغییر غیر منتظره ای غافلگیرمان کند. با این که هنوز ذخیره ی بزرگی از تازه ها داریم، دائماً فضاهای جدیدی را کشف کنیم تا بتوانیم با تغییرات جدید اطراف، در تماس باشیم.

امنیت، آگاهی داشتن از محیط اطراف است، نه حبس کردن خود در شرایط راحت. بنابراین با تمام وجود حرکت کنید.

فقط این دیگران نیستند که روزگارمان را تغییر میدهند. بلکه خود روزگار نیز دوره ای دارد، و سرانجام به پایان می رسد.

شک کردن و تحلیل کردن ما را به اشتباهاتمان آگاه می کند و چقدر خنده دار است بدانیم گاهی کارهایی از ما سر می زند که بیشتر به شوخی نزدیک است و ما بیخود جدی گرفته بودیم. وقتی چیزی را بیش از حد جدی بگیریم, از پس تغییرش بر نمی آییم. اصلا به نظرمان نمیرسد نیاز به دگرگونی داشته باشد.

بنابر این تصمیم بگیرید هر از گاهی به خودتان, زندگیتان, رفتارتان, افکارتان و عقایدتان بخندید. آنوقت مواردی که نیاز به تغییر دارند مشخص میشوند.

 زندگی یک شوخی بزرگ است. خداوند یک طنز پرداز واقعی است. باید شاد بود و لذت برد. هشیاری اینگونه دست می دهد. و سپاسگذاری از خالق اینگونه محقق می گردد.

 گاهی تصور میکنیم کارمان فقط حل و فصل مشکلات روزانه است، در حالی که آنچه باید انجام دهیم, آینده نگری و توجه به مسیر آینده است. اگر انسان بتواند به استقبال تغییر برود بهتر از آن است که منتظر شود تغییر رخ دهد و سپس خود را با آن منطبق کند.

این را فراموش نکنیم گاهی باید به جای اداره همان شیوه های قدیم, به ترسیم مسیر جدید بیندیشیم. می توانیم از تغییر و موفقیت لذت ببریم، چه در کار و چه در زندگی.

مثلا گاهی بعضی رابطه ها در همان شیوه های کهنه رایج و معمول گم و خراب شده. احتمالا فقط کافی است از یک رابطه بد، خود را رها کنیم. کسی مجبورمان نکرده همیشه به همه افراد و موضوعات گذشته بچسبیم و با خود همراهشان کنیم.

اما به این موضوع از جنبه دیگر بیندیشید: شاید با کمی تغییر جزئی بشود همان رابطه را حفظ کرد و به نحو موثرتر ادامه داد.

شاید آن چه ما واقعاً احتیاج داریم از آن رها شویم, همین رفتارهای ضعیف و قدیمی خودمان است که سبب رابطه ی بد ما می شود. وگرنه شروع هر رابطه ی جدید با افراد جدید نیز ممکن است به همان نتایج کسالت آور و بیهوده منتهی شود.پس بهتر است عاقلانه تر عمل کنیم. رفتار و شیوه جدید, یک رابطه ی جدید است با همان شخص.

و همه این ها وقتی کار ساز است که خود بخواهیم. خواستن سرآغاز شدن هاست. چرا که اجبار فقط مقاومت بر می انگیزد. به امید آگاهی, فهم بیشتر, حرکت و تغییر.


(الهام گرفته از کتاب: چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟/نوشته: اسپنسر جانسون/ ترجمه: شمسی بهبهانی/ نشر اختران)



برخی از سایت ها که مقاله را منتشر نموده اند:

تابناک

سایت خبری یزدفردا

پارسا پرس


نظر جناب آقای دکتر صادق طباطبایی درباره مقاله که برایم محترم زیبا و باعث افتخار بود:

سركار خانم وزيري محترم
با سلام و سپاس
اجمالا" عرض كنم كه نوشته شما در مجموع جامع؛ آموزنده؛ متنوع؛ و داراي ابعاد
مختلفي هست. آنچه گرد اورده ايد بسيار خوبست. اگر بتوانيد در دسته بندي مطالب
اهتمام بيشتري به خرج بدهيد فكر مي كنم حضور ذهن خواننده را به تمامي مطلب
سبب خواهيد شد؛ به اين ترتيب كه مجموعه نكات مربوط به تعريف تغيير؛ ضرورت
تغيير؛ فوائد تغيير؛ نقيصه وخسارات ناشي از سكون و ايستائي؛ گام ها و ايستگاهاي
لازم براي پيمودن و نيز جذابيت هاي احتمالي به هنگام حركت و نيز نتيجه كامل بدست
آمده را منظم كرده و مطالب نگاشته شده را بر همين اساس رديف كنيد؛ در كل رساله
خوب و مفيد وجذابي خواهد شد
نكته اي را كه در صفحات اخر بدان اشاره كرده ايد؛
كه چه بسا به هنگام حركت متوجه جذابيت هاي ديگر شده و حتي ممكن است تغيير
مسير بدهيم؛ نياز به شرح و تفسير بيشتر دارد.
اگر هم بتوانيد مطالب را شماره گذاري كنيد؛ شايد در گام اول كار ساده اي نباشد؛ ولي
نگاه به كليت مطلب را براي خواننده آسانتر مي كند؛ خصوصا" جواناني كه متأسفانه
حوصله زياد براي مطالعه ندارند، راحت تر مي توانند به همه نكات مطروحه اشراف
پيدا كنند
در هرصورت نوشته خوبي است. حتما" در كارهاي بعدي تان شكوفائي بيشتري را
تجربه خواهيد كرد
سلامت وشادكام باشيد
خدا نگهدار
صادق طباطبائي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 14:18  توسط مریم وزیری  |